من و پاییز و فرانسه !

هر وقت احساس میکنم دنیا به آخر رسیده و کلی احساس بد و نگران کننده میاد سراغم چیزی که حالمو خیلی خوب تغیر میده فرانسه است .. دانستن بیشتر و بیشتر فرانسه در هر وقت و زمان و از هر طریق بهترین کار دنیاست برای من .. دوسش دارم خیلی خیلی زیاد نمیشه وصفش کنم .. به لطف مهاجرت من الان یه فرانکوفن هستم که این زبان دوست داشتنی در تمام و گوشت و خونش امیخته شده .. همیشه براش وقت دارم همیشه علاقه خاصی دارم به یادگیریش که خودمم باورم نمیشه ..

نشستم روی صندلی دارم یه موزیک زیبای فرانسوی گوش میدم ودر حالی که به بارون زیبایی که در حال بارشه نگاه میکنم  قهوه میخورم و به روزای خوب فکر میکنم روزای خوبی که داشتم و روزای زیبایی که پیش رو خواهم داشت.. امروز سرشار از حس خوبم .. من و پاییز و فرانسه چه ترکیب زیبایی ..

دوستان کانادا نشین آیا این نظر در مورد کانادا درسته که ...؟

یه بحثی رو خوندم در مورد اینکه

بالاخره ما نفهمیدیم کانادا بده یا خوبه ، بعضی از دوستان محترمی که اونجا تشریف دارن فقط دارن از سختیها صحبت میکنن !!! یعنی اونجا هیچ چیز مثبتی نداره ؟؟؟ این همه آدم دارن سختی میکشن و تلاش میکنن که مهاجرت کنن ، یعنی دارن برای رسیدن به بدبختی تلاش میکنن ؟؟ اگه اونجا بده چرا موندن ؟؟؟ اگه بده پس برگردن . اگه خوبه چرا همش از بدی ها میگن

!!! همه میدونن که مهاجرت به هر شکلی که باشه سخته ، همین الان تو کشور خودمون اگر از یه شهر به یه شهر دیگه مهاجرت کنیم ، هزار تا مشکل برامون پیش میاد چه برسه یه کشور دیگه با فرهنگ و زبان متفاوت . همه داریم مهاجرت میکنیم برای بدست آوردن استاندارد های زندگی شهری و اجتماعی ، قانونگرایی و سایر چیزهای دیگه ای که همه میدونن . دوستان عزیزی که اونجا هستید لطفا کمی هم از خوبیها و نکات مثبت بگید

و در پاسخ یکی از دوستان اینطوری جواب داده بودند که

راستش رو بخوای من هم مثل شما پنج سال پیش که میخواستم به کانادا مهاجرت کنم دقیقا نظر شما رو داشتم فکر می کردم اونهایی که اینورن و راجع به سختی هایی که کشیدن و می کشن اینقدر میگن شاید میخوان نکنه ما نیایم جاشون رو تنگ کنیم و فکر می کردم دوستان و فامیل ام که این طرف هستن شاید نمی خوان سرویسی به من بدن که اینطوری میگن. ولی بعد از گذشت پنج سال که فقط یک ماهش رو ایران بودم و هنوز سیتی زن نشدم و معلوم هم نیست کی بخوان ما رو به امتحان دعوت کنن و یه عالمه سختی های دیگه که کم و بیش شنیدین و باور ندارین ؛ میگم که آدمهایی که میان اینجا چند دسته ان . بعضی ها بخاطر این مهاجرت رو انتخاب کردن بخاطر اینکه مد بوده و مثلا دختر عمه و خاله و دوست و آشنا رفتن افت کلاس میدونستن که اقدام نکنن بعضی دیگه نه مثل هدف خیلی از مهاجرها دنبال زندگی بهترن . ولی بگم البته داستان هر کسی با کس دیگه فرق داره ولی بگم نه کانادا و نه هیچ جای دیگه دنیا منتظر ما نموندن که ما بیایم کار بهمون بدن و زندگی و چیزهای دیگه . متاسفانه شما و حتی من که یه موقع در موقعیت شما بودم باور نداریم و نداشتیم که سیستم مهاجر پذیری کانادا چقدر ضعیف عمل می کنه . بگم که شما بکلی بعد از ورود به خاک این کشور کلا رها می شی بین زمین و هوا , این خودتی که با تلاشت با زبانی که بلدی و خیلی چیزهای دیگه که بازم میگم کم و بیش شنیدین و خیلی ها گفتن ، هنر نشون میدی و خودت رو سالم میرسونی زمین تازه است که پات یه جای سفت که بند شد اونوقت می گردی دنبال راه چاره چون راهیه که اومدی و براش من چهار سال و نیم مستقیم و بیش از هشت سال قبلش و کل اندوخته تحصیلی و اقتصادی و ... تمام عمرم و همین طور شما هر کدوم به نوبه خودتون آوردین و بعد از اونجا هم از کانادا یه کشور جهان اولی پیشرفته متعالی همه چی همه چی همه چی تموم فرض کردین میاین رویاهاتون نقش بر آب میشه . اونوقته که حتی یادتون نمیاد یه روزی اینجا چنین مطالبی نوشتین و خیلی از هم وطن های هم شرایط خودتون رو با کماتتون زیر سوال بردین . بهر حال بازم در آخر میگم داستان هر کسی متفاوته شاید شما بیاید براتون خوب باشه . بنظر من هر کسی باید راهی رو که انتخاب کرده و کاری که بنظرش میرسه خوبه رو انجام بده و براش تلاش کنه . ولی این به بهای خیلی چیزها مثل از دست دادن زندگی خانوادگی ، طلاق و ورشکستگی و سرشکستگی و خیلی چیزهای دیگه تموم نشه . بیاین یه مقدار هم به هم اطمینان کنیم . ببینیم اگه همه یه صدا یه چیز رو میگن حتما یه چیزی هست که میگن . من معمولا مطلب نمی نویسم چون قبلا پاش رو خیلی خوردم . متاسفانه عکس العمل ها خیلی توهین آمیز بوده . ولی این بار هم ناپرهیزی کردم یه مطلبی گذاشتم . امیدوارم شما هم با تحقیقات بیشتر با چشم باز راهتون رو پیش بگیرید

اول بگم که من مثل خیلی ها ضد کانادا نیستم . ولی شما نیومدی و میخوای زندگی ات و شاید زن و بچه ات رو جمع و جور کنی بیای اینجا. خوب اول باید ببینیم این کشوری که جزء کشورهای سرمایه داری محسوب میشه یعنی توش پول حرف اول رو میزنه و بعد حرفهای دیگه پیش میاد آیا منتظر تو هست و آیا اون نسبتا بهشتی که شما برای خودت فرض کردی هست یا نه تا به مزایاش هم برسیم. دوست عزیز روزهای اول که میرسی مثل همه ما شاد و خرسند از گرفتن ویزای مهاجرت یه کشوری که بین کشورها اسمی داره میای و جزء اولین کارهایی که می کنی به ادارات مختلف مراجعه می کنی و سعی می کنی بفهمی دور و برت چی می گذره . یه عالمه اطلاعات بهمراه یه عالمه کاغذ و برشور و آدرس سایت و .... بهت میدن . چند روز اول که گذشت شما می مونی با شهری که توش مستقر شدی و یه عالمه مشکلات که اولیش پید کردن خونه باشه و بستن قرار داد . در این مورد اگه من حرف بزنم خیلی ها بعدا میگن که نه برای ما اینطوری نبوده و ما تونستیم یا کمک بگیریم از جایی یا راحت خونه پیدا کردیم ولی من بعنوان کسی که حداقل توی مهاجرت بیش از هشت خانواده کمک مستقیم کردم و توی مستقر شدنشون کمک شون کردم بگم که این کار یکی از سخت ترین کارها تو روزهای اوله که تصورش رو نمیتونی بکنی . کسی هم بهت کمک نمی کنه مگه دوست ، آشنا یا فامیلی که داشته باشی . ادارات دولتی و غیر دولتی به غیر از دادن اطلاعات برات اقدام عملی خاصی انجام نمی دن . بعد از اینکه جا گرفتی و آدرس دار شدی تا بتونی بقیه کارهات رو انجام بدی نیاز بعدی یعنی داشتن شغل میاد جلو . حالا یا زبانت خوبه که به اتکا به زبانت میخوای تو شغل خودت کار پیدا کنی یا اینکه زبانت خوب نیست که اوضاعت خرابه چون زندگی اینجا خرجش بالاست مخصوصا که به تومن ایران خرج کنی که بدتر. خلاصه میخوای دنبال کار بگردی بهت میگن که کاریابی اینجا اینطوری نیست که تو باید راه کار پیدا کردن رو اینجا بلد باشی . به همین خاطر تو یه عالمه ورک شاپ و کلاس مختلف شرکت می کنی با پیش فرض اینکه زبانت خوبه . یادت باشه که برای یه نفر که تو کانادا زندگی می کنه داشتن در آمد متوسط خانوار 4 نفره بمیزان 4000 دلار رویایی که دست یافتن بهش نمیشه گفت سخت ه ولی برای من و شمای مهاجر همونطور که دوست دیگری بالا گفته بود نیاز به تلاش حداقل سه ساله داره .خوب میرسیم به اینکه شما با تخصص اومدی میخوای تو شغل خودت کار کنی زبانت هم خوبه به هیچ وجه مشکلی هم نداری ولی از فرستادن رزومه ات هیچ نتیجه ای نمی گیری . چرا ؟

چون دو تا چیز مهم رو تو این مملکت نداری که یکی اش مدرک تحصیلی کاناداییه و دومیش سابقه کار کانادایی یا رفرنس کاناداییه . خوب سوال من اینه با وجودی که اداره مهاجرت بنا به لیست مشاغل اش و اعلام نیاز صاحبان مشاغل کانادای شما رو جذب کرده پس نیاز به شغل شما بوده دیگه ، چرا شما رو تحت یه برنامه خاص نمی بره بگذاره سر شغل ات یا حداقل کلیه راههایی که منتهی به این مقصد میشه رو باز نمی کنه که شما بتونید برید سر شغل خودتون تا همه چی تموم بشه و همه راضی بشن این کشور برای همه بهشت بشه . این نکته اساسی اه که شما باید بدنبال جوابش بگردین ولی از نظر شخصی من این همون رمز مهاجر پذیری این کشوره . یه تمثیل براتون میگم . سیستم بطور آشکار و نهان می گه که شما با هر گلی که ساخته و سرشته شدین ؛ یعنی هر جوری که شکل گرفتین وقتی که از مرز این کشور پاتون رو تو گذاشتین باید انقدر انعطاف پذیر باشین که به شکلی که ما میخوایم و درتون میاریم در بیاین و اگر بخوای مقاومت هم بکنی خودت ضرر می کنی چون ما نهایتا چیزی رو که میخوایم تو سیستم حل می کنیم چیزی که شما هستی عملا به درد ما نمی خوره . به همین خاطره که شما باید تحصیلاتت رو از تقریبا صفر شروع کنی ؛ آداب و فرهنگ کانادایی یاد بگیری و خیلی چیزهای دیگه . از نظر من بخوای بدونی که من نظرم راجع به این وضعیت چیه ؛ من صد در صد موافق این سیستم ام اگه یه موقعی ایران مثل قدیم های خودش مقتدر بود و ما قرار بود مهاجر بگیریم منم ترجیح میدادم هر کسی میاد خونه من قوانین و مقررات خونه ام بعلاوه همه اون چیزهایی که من میخوام رو انجام بده نه بغیر از این . خلاصه شما بالاخره در حالی که اصلا نمیخوای دوباره پشت میز درس و تحصیل بشینی بازم بالاجبار میری و می شینی و بین یک تا سه سال و حتی بیشتر درس میخونی . برای چی ؟

برای اینکه به کاره برسی که بعدش به 4000 دلار در آمد ماهیانه در ماه برسی و بعدش به مزایای کانادا بیشتر دست پیدا کنی چون همونطور که گفتم اینجا کشور سرمایه داریه و پول در آوردن اینجا به مراتب از ایران سختره و برای داشتن هیچ شغلی گارانتی هم وجود نداره ممکنه امروز بعد از گذشتن از هفت خوان رستم استخدامت کنن فردا صبح بهت زنگ بزنن نیا ما خودمون وسایلت رو با پست برات می فرستیم . اینه رفیق مزایای اینجا اینه که قانون هست با این تفاوت که راههای دور زدن و خریدن قانون خیلی خیلی سخت ه و در دسترس همه نیست . دیگه اینکه نظم نسبی هست . فرهنگ به اون صورتی که بهت گفتم همه رو تحت قانون شکل دادن هست . همیشه گفتم این ملتی که اینجا جمع شدن خیلی هاشون تو کشورهای خودشون با خودشون و همسایه هاشون سر جنگ و عداوت داشتن ولی تحت قانون این کشور کنار هم زندگی می کنن . واقعا معجزه است . مزیت خیلی مهمی اه. دیگه اینکه این مملکت خیلی قشنگه چهار فصل اش زیباست . من شخصا از آتلانتیک تا پاسفیک سفر کردم 13000 کیلومتر. اینم مزیته. اینجا اگه ظلمی در حق کسی بشه میتونه از هر طریق صداش رو بلند کنه که همه بشنون . میتون مخالف سیاست دولت باشه و حتی عضو احزاب مخالف بشه و در چارچوب های خاصی صداش رو بر له یا علیه کسی یا چیزی بلند کنه و به زندان نیافته و زندگی از هر نظر تحدید نشه . تازه خیلی ها هم حمایتش کنن و برای اونها هم مشکلاتی از این دست پیش نیاد . اینم مزیت ه. به جریان آزاد اطلاعات در حدی که در جریانه و در دسترس اه ، دسترسی داشته باشی و بدونی دور و برت تقریبا چی میگذره محدودیت های اونجوری که تو ایران هست نداشته باشی . اینم مزیت اه. توی جاده که رانتدگی می کنی هر لحظه با یه خشونت توی رانندگی مواجه نیستی که جون خودت و زن و بچه ات رو به خطر بندازه . اگه میری بیرون میدونی که درصد احتمال برگشتن ات به خونه خیلی خیلی بیشتر از اونی که تو ایرانه . اینم مزیته . کانادا کشوریه که منابع عظیم طبیعی مثل آب ، نفت ، گاز ، طلا ، نقره ، آهن ، آلومینیوم و ... داره که تازه با آب شدن برف های قطب شمال و پیشرفت تکنولوژی بیش از پیش به این منابع دست پیدا می کنن که باعث ثروتمند شدن این کشور میشه که ساکنین اش ازش بهره مند میشن . اینم مزیته .

بنظر من این ثروتهای طبیعی نیست که ارزشمنده کانادا یکی از کشورهای تولید کننده علم و تکنولوژی به اتکای مهاجرها و دانشجوهای نخبه کشورهای دیگه است که اونها رو مثل یه ثروت تمام نشدنی میفروشه و در آمد کسب می کنه که بالطبع شهروندها هم بهره مند می شن . اینم مزیته.البته مزایای خیلی زیاد دیگه ای هم هست که تو مجال این صحبت نیست ولی بگم تا اینکه شما بتونی از این مزایا یواش یواش بهره مند بشی یه چهار تا پنج سالی عمرت رو باید بگذاری . سخت میگذره ولی یادتون باشه همیشه دوران سختی زندگی آدمهاست که براشون خاطره انگیزه . ماها از دوران خوش امون کمتر یادمونه تا دوران سختی . من که با اینکه به تازگی از مونتریال به ادمونتون مهاجرت کردم که اینم خودش دوباره مهاجرت جدید و از نو اه ، ولی بازم ناراضی نیستم به اون چیزهایی که از روز اول میخواستم هنوز نرسیدم ولی هنوزم دارم تلاش می کنم و میدونم که چی کار می کنم و میدونم که تلاشم جواب میده . مثل ایران نیست که تلاش شما وابسته به خیلی خیلی عوامل خارجی که شما حتی ازش خبر هم ندارین باشه . بهرحال این مطالب صرفا جهت اطلاع بود هیچ دوست ندارم نقدی راجع به مطالب ام بشنوم چون اصلا هدفم نظر سنجی نبوده . برای همگی شما چه اونهایی که تو کانادا هستن و چه اونهایی که دارن میان آرزو می کنم به منتهای چیزی که هدفشونه برسن و از این بابت خرسند بشن . بامید روزی که کشور امون جایی بشه که دیگه کسی نخواد ازش مهاجرت کنه تا زندگی بهتری داشته باشه بلکه همه دنیا بخوان جای ما باشن به کشور ما ایران مهاجرت کنن و کشور ما رو بسازن و ما هم به خونه هامون برگردیم که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه . شاد باشید

 یه نکته که یادم رفت تاکید کنم اینه که برخلاف تصوری که تو ایران هست که میگن کلاسهای زبان اینجا خوب نیست و ما بریم تو محیط زبانمون خوب میشه ، بگم که هر چی اونجا خوندید سرمایه اینجاتون میشه . اینجا کلاس خوب به یک ماه و نیم اش مینیمم 300 دلاره تازه دو یا سه روز هر روز دو ساعت در هفته . که البته خیلی گرونه . و اینکه تو محیط هم هر جوری شما صحبت کنید کسی معمولا شما رو اصلاح نمی کنه و سعی می کنن از چیزی که شما میگید منظور شما رو بفهمند به همین خاطر نیاز تام به کلاس و تمرین زبان دارید به نحو درست که کسی باشه شما رو اصلاح کنه . این نکته کلیدی رو گرفتی ایران از کلاسهای خوبی که به مراتب از اینجا ارزونتره استفاده کردی با زبان خوب نه در حد صحبت روزمره کردن بلکه در حد آکادمیک و خوندن و نوشتن یاد گرفتی اینجا خیلی جلو می افتی وگرنه اگه به امید کلاسهای مجانی اداره مهاجرت هستی و به خودت بگی که برم اونجا تو محیط شش ماهه زبانم خوب میشه . واقعا کلاهت پس معرکه است تا بخوای یه کم بهتر بشی کلی هزینه کردی . من باب مثال هزینه متوسط یه خانواده سه نفره اینجا که بخوان واقعا با صرفه جویی زندگی کنن حدود 2000 دلاره . اگه در آمد نداشته باشی و بخوای از پس انداز و به تومن ایران هزینه کنی ظرف یه مدت کوتاه پس اندازت رو خرج کردی و کمک های دولت هم جوابگو نیست . بگم که بامید اونها هم نباشی. رمز موفقیت همه ما مهاجرها اولا دانستن زبانه بعدش مهارت های اجتماعی و فرهنگی دیگه تو این جامعه است که همه اش به زبان وابستگی تام داره ..

می خوام نظرات دوستان کانادا نشین رو در مورد این جزئیات و صحت و سمشون بیشتر بدونم ..

منتظر نظراتتون هستم

چگون در داخل ایالت کبک، مقرون به صرفه سفر کنیم؟

چگون در داخل ایالت کبک، مقرون به صرفه سفر کنیم؟ با خواندن این مقاله، صدها و شاید هزاران دلار صرفه جویی خواهید کرد!
صرفه جویی در هزینه ها بخصوص برای مهاجران تازه وارد، یکی از اولویتهای مهم است.
هر مهاجری در هفته ها و ماههای اول ورودش به این سرزمین پهناور، در جستجوی مقصدی هست که مطابق میل و سلیقه ی خاص خودش باشد. لطفا کسی از این سوالای کلیشه ای نپرسه که زندگی در شهر کبک خوبه یا مونترآل، چون هر کدام از این شهرها، برای افرادی با سلایق و اولویتهای گوناگون متفاوت و کاملا شخصی و مناسب خواهند بود. پس خواه ناخواه باید هزینه های سفر را متقبل شویم تا به مکان مورد علاقه ی خودمان برسیم. اگر شانس آوردی و دوست و یا همسایه ای، شما را از شهری به شهر دیگری برد، بدانید که در اینجا رسمه که به یارو در مورد هزینه ی بنزین، یه تعارفی بکنی و بگی مثلا من نصف پول بنزین رو میدم. حتی اگر طرف دوست صمیمیت هم بود یه تعارف واقعی بکن. نذار پشت سرت حرف باشه! تیز بازی در نیار و الا دفه ی بعد، «دو دره» میشی!!! در ایران این حرفا عیبه ولی در اینجا مرسومه، مخصوصا در بین جوانان و دانشجوها! این کارا شرط ادبه! حالا باز یه تعدادی ممکنه بگن که تا حالا از این پولا نگرفتن. دارم در مورد آداب و رسوم کبکی ها صحبت میکنم. منم تا حالا از این پولا از کسی نگرفتم ولی تا حالا 50 بار توی چنین هزینه هایی شریک شدم. اگر در جاهای مختلف ایالت کبک در جستجوی کار و سکنی هستید و یا قصد دارید که در این ایالت مسافرت تفریحی کنید، میتوانید از طریق خریدهای اینترنتی، از وجود برخی اسپشیالهای خاص اطلاع حاصل کنید. گاهی اوقات اگر بلیط اتوبوس یا قطار را از مدتی قبل خرید کنید، از تخفیفهای خیلی خوبی برخوردار خواهید شد. بلیط اتوبوس و قطار را اگر به صورت رفت و برگشت خریداری کنید، (مثل بلیط هواپیما)، ارزانتر برایتان در میآید. برای اطلاعات بیشتر و به عنوان نمونه، دو وب سایت زیر را معرفی میکنم:
www.viarail.ca
www.greyhound.ca
روش دیگری که از روشهای فوق ارزانتر است، استفاده از پدیده ی «کو واتوقاژ»
co voiturage
هست. موسسه ای در مونترآل هست بنام « الو استپ» با وب سایت زیر:
www.allostopmontreal.com
کار این موسسه اینه که مسافران بی ماشین و ماشیندار را که قصد مسافرت با هم رو دارند به همدیگر معرفی میکنند و پول ناچیزی بابت این خدمات دریافت میکنند. مثلا من ماشین دارم و فردا دارم میرم به شهر کبک، و به اینا زنگ میزنم که من فردا فلان ساعت و از فلان محل در شهر مونترآل به شهر کبک خواهم رفت. در صورتی که مسافرانی به اینها زنگ زده باشند و گفته باشند که همان ساعت به شهر کبک عزیمت خواهند کرد، مطابق ظرفیت ماشینم، تعداد مناسبی از آن افراد را به من معرفی خواهند کرد و ما فردا با هم سفر خواهیم کرد. مسافران، مبلغ ناچیزی هم به راننده پرداخت خواهند کرد.
دفتر دیگری هم در شهر کبک و چند شهر دیگه دارن و در زمان برگشت هم به همین طریق به مونترآل بر میگردی!
سفرهای این مدلی، چند خوبی داره: اولا راننده تنها نیست و هزینه ی بنزینش تامین میشه. در طول سفر هم تنها نیست و مسیر کوتاه تر به نظر میرسه. از این که داره به ملت کمک میکنه هم اظهار رضایت خواهد کرد. مسافرا هم از این که دارن خیلی ارزون میرن کبک، خوشحالن و این یه موقعیت خیلی خوبی هست که با افراد دیگری آشنا بشین. مخصوصا کسانی که تازه پا به این کشور گذاشتن و افراد زیادی را نمیشناسن. در طول سفر هم میشه کلی چیزای جدید یاد گرفت و هر سوالی که در موارد مختلف از کبک داری میتونی از ملت بپرسی. اصلا شاید با همین سفرها از تنهایی دربیای! والا به ابولفرض!!!
من خودم در دو سال اول ورودم به اینجا خیلی سفرها رو با این روش رفتم و هزینه ی سفرم واقعا کم بود. اگه وضع مالیت خوبه، از این آژانس، ماشین کرایه کن: www.avis.ca
این رو بی تعارف و به طور کلی میگم: لطفا خونه ی کسی خراب نشین! مردم هزار مشکل و بدبختی دارن! اینجا ایران نیست که! خونه ی مردم که مسافرخونه نیست! صد تا راه دیگه هم هست: در شهرهای کوچک و روستاها، به دنبال GÎT باشید. «ژیت» یعنی اجاره کردن یک اتاق در خانه و زندگی یکی دو روزه با افراد آن خانه و صرف صبحانه و حتی شام و ناهار با آنها در ازای پرداخت مبلغ ناچیزی!کلی هم بهت خوش میگذره و کلی چیزای جدید یاد میگیری! اصلا یه موقعیتهای توپی برات جور میشه که ... بگذریم! رفیقات هم از دستت ناراحت نمیشن و سربار هیچ کس نیستی! اگر هم به روت نیارن، بعدا پشت سرت حرف میزنن که خونمون رو کرده بود مسافرخونه!
یه روش دیگه که میشه مجانی در روستاها اقامت بکنی اینه که چند ساعت در طول روز در داخل مزرعه ی یارو کار بکنی و غذا و اتاق مجانی بهت میدن! به خدا خیلی تجربه ی خوبی هست! یعنی فقط حال میکنی و صفا اونم مجانی! اگر یه ذره وضع مالیت بهتر هست، از سایت www.hotels.com هتل رزرو کن و به دنبال اسپشیال باش! از شبی 30 دلار داره تا 3000 دلار. همه جوره میتونی اتاق مورد نظرت رو پیدا کنی.
اگه مایه دار هستی و پر توی جیبت دلاره، با هواپیما سفر کن. خدا بیشتر بهت بده ایشالا! حتی بین مونترآل و کبک هم پرواز هس! از این وب سایت خرید کن: www.westjet.com وست جت ، یکی از شرکتهای هواپیمایی با قیمت مناسب هست.
اگه دنبال سفرهای تجملی و تشریفاتی و گرون هستی، با کشتی کروز سفر کن! بزرگترین کشتی ها تا داخل اسکله ی بندر مونترآل هم میتونه پهلو بگیره!
نویسنده :

www.facebook.com/studiophotobook

پیش از مهاجرت به اینها هم فکر کنید

این روزها خیلی از دوستانم که همین پنج سال پیش حتی فکر مهاجرت به ذهنشان خطور نکرده بود سراغم می آیند و از من راه و چاه می پرسند و معلوم است که بطور جدی  به مهاجرت فکر می کنند. با خودم فکر کردم که این جمع بندی شاید به کار کسانی که این روزها درگیر قضیه ی مهاجرت هستند کمکی کند. هرچند اصولا معتقدم که راهکار دادن در این زمینه انقدرها هم به کار نمیاید و خیلی چیزها هست که واقعا باید شخصا تجربه کنید و در ضمن از مورد به موردی قابل تعمیم نیست چون ادمها متفاوت هستند. این متن خلاصه ای ازنکاتی است که به نظرم کمتر به آن پرداخته شده است. به یاد داشته باشید که مهاجرت تصمیم بزرگی است و زندگی شما را برای همیشه تغییر خواهد داد. برای شما در هر تصمیمی که بگیرید  آرزوی بهترین ها را داریم.

 It is all about Balance

 یکم: کفه ی ترازو

چیزهایی که شما بعد از مهاجرت به دست می اورید (آزادی، رفاه، امنیت ..) همانقدر مهم است که چیزهایی که پشت سر می گذارید ( خانواده، دوست، خاک آشنا، شغل، ..) . بطور ساده هر قدر چیزهایی که شما پشت سر می گذارید کمتر باشد و دست آوردهای شما آن طرف ناچیزتر، کفه ی شما در دیگر سو سنگین تر خواهد بود و شما مهاجر موفق تری خواهید بود. بطور مثال اگر در ایران توی کارتان ناموفقید؛ حق شما خورده می شود، خانواده ای دارید که بارشان را باید بکشید، مهاجرت برای شما گزینه ی خوبی است. چون از شر چیزهایی که دوست ندارید خلاص می شود و این طرف هرچه که درانتظارتان باشد از انچه که تجربه می کنید بهتر خواهد بود. اما برعکس اگر شغلی دارید که به شما هویت می دهد، مورد احترام هستید، خانواده و حلقه ی دوستانی دارید که با انها خوشید و تنهایی هایتان را پر می کنید بیشتر به تصمیمتان فکر کنید چون خیلی از اینها رابه اسانی برای همیشه از دست می دهید. به یاد داشته باشید که ذهن آدمی ذهنی مقایسه گر است. شما ممکن است زیرک باشید و از دام مقایسه خودتان با دیگران در بروید اما از دام مقایسه امروز با گذشته ی خود به سختی می توان در آمد.

 You can not teach an old dog new tricks

 دوم: سگ پیر

سن عامل بسیار بسیار مهمی است. بخشی از اهمیتش به قانون اول بر می گردد. بدیهی است که هرچه شما جوان تر باشید چیزهای کمتری را پشت سر خواهید گذاشت چون توی ایران ریشه نکرده اید و دست اوردهای زیادی ندارید که گذشتن از آن شما را غمگین کند. اما بخش دوم به خود خاصیت سن برمی گردد. با هر روز بالا رفتن سن توانایی شما برای اموزش و تطبیق پایین تر می اید و این در پروسه ی مهاجرت طبعات دردناکی خواهد داشت. شما اسامی ، کلمات، زبان ، قوانین جدید را به سادگی یاد نمی گیرید. هر چیزی را باید هزار بار بیشتر و با تلاش توی مغزتان فرو کنید. در ضمن ریسک پذیری ، اعتماد به نفس و شهامت هم معمولا چیزهایی هستند که با بالا رفتن سن سیر نزولی می گیرد. اهمیت سن به حدی است که توی وبسایت رسمی مهاجرت به استرالیا هیچ فرد بالای 42 سال تحت هیچ شرایطی واجد شرایط مهاجرت نخواهد بود. من شخصا مهاجرت کردن را برای هیچ کس که بالای سی سال باشد توصیه نمی کنم.

 If you want to go fast go alone, if you want to go far go together

سوم: تند بروید تنها بروید، دور بروید با هم

من شخصا همیشه با کله خری ذاتی خودم فکر می کردم که تنها سفر کردن اسان تر است. اما واقعیت این است که خصوصا در سالهای اول که اوضاع سخت  تر می گذرد داشتن یک رفیق، یک همراه، یک همسفر (و هرچه بیشتر بهتر) به نحو عجیبی به شما قدرت می دهد.  دوستانی را می شناسم که سالهای اول مهاجرت ناچار به کارهای خیلی پست تن داده اند اما از آن روزها به عنوان بهترین روزهای زندگی یاد می کنند. دلیلش به طور ساده این بوده که این دو دوست از دبیرستان با هم بوده اند و با هم از ایران خارج شده اند. آنها تعریف می کنند که بعد از کار با هم ابجو می خوردیم و به مشکلاتمان می خندیدیم. توجه بفرمایید که اگر هم  تنها باشید بعد از یک روز سخت می توانید ابجو بخورید اما کسی نیست که باهاش بخندید و در نتیجه بعد از خوردن ابجو بیشتر احتمال دارد که به حال خودتان گریه کنید. داشتن همراه مهم است اما  نکته ی ظریف این است که  دو همراه باید دقیقا به یک اندازه تصمیم به مهاجرت داشته باشند. هیچ وقت کسی را به زور تشویق به همراهی با خود نکنید. مهاجرت راه دشواری است و انکه نمی خواسته وسط راه می برد و نه تنها یاری نمی شود که باری می شود که باید روی دوشتان بکشید و یا رهایش کنید که در هردو حالت فقط ادامه مسیر را دشوارتر خواهد کرد

The limits of my language means the limits of my world

چهارم : هیچ کس زبانش خوب نیست

واقعیت این است که اگر شما زبان را از 5-10 سالگی توی کشور دیگری یاد نگرفته اید زبان شما خوب نیست. نمره ی ایلتس یا تافل هم فقط حداقل توانایی های شما را در زبان انگلیسی نمایش می دهد و ربط چندانی به محاوره ی روزمره ندارد. زبان دریچه ی ارتباط شماست با دنیا. طبیعی ست که وقتی نتوانید خود را خوب بیان کنید میزان هوش و دانش و بقیه ی مهارت های شما هم به سادگی زیر سوال می رود. شما با زبان نه چندان خوب با لهجه ای غریب در محیطی رها خواهید شد که حتی یک کودک هشت ساله از شما به نحو موثرتری با محیط ارتباط برقرار می کند. هر کشوری برای خودش در این زمینه شرایط خاصی دارد. من از اروپا چیز زیادی نمی دانم. اما مثلا در انگلیس درست حرف زدن بسیار مهم است و تاکید روی گرامر درست بسیار. در استرالیا و نیوزیلند شما انواع ادمها را با لهجه های مختلفی خواهید دید که وقتی دهانشان را باز می کنند و به انگلیسی حرف می زنند حتی یک کلمه اش را به دلیل لهجه ی مخصوص انها در ابتدا نخواهید فهمید. این که شما بطور مداوم در ارتباط و فهم دیگران دچار اشکال می شوید بر روی توانایی شما برای یافتن کار، دوست یابی و حتی خرید یک بستنی هم تاثیر خواهد گذاشت. اگر برای شما درست حرف زدن؛ ارتباط انسانی، پذیرفته شدن در یک جمع به عنوان یک انسان فصیح و بلیغ مهم است به این قضیه فکر کنید.

Money is the barometer of a society’s virtue

 پنجم: پول

این که با چه میزانی از سرمایه از ایران خارج می شوید تیغ دو لبه است. اگر با پول کمی که برای چند ماه زندگی کفاف می دهد خارج شوید احتمال موفقیت شما بالاتر از کسی است که با سرمایه ای بین 50 تا 500 هزار دلار خارج شده چون فشاری که به شما خواهد امد شما رو توی جامعه ذوب می کند و باعث می شود که از ترس بجهید بالا و برای خودتان کاری دست و پا کنید. بدترین حالت نصفه نیمه است که نه انقدر در اضطرارید که کف زمین بشورید و نه انقدر پول دارید که نگران کار و در امد نباشید. اگر سرمایه  ای که خارج می کنید بالای یک- دو میلیون دلاراست، شما اساسا آدم موفقی هستید و احتمالا هرجا بروید ادم موفقی خواهید بود و پیشنهاد می کنم وقت تان را با خواندن این نوشته هدر ندهید.

 Attachment is one of the most important needs of your soul

ششم: مرز

بسیار شنیده ایم که گفته اند «هرکجا باشم باشم، آسمان، فکر، زمین مال من است». واقعیت این  است که زندگی شعر نیست. دنیا مرزهایی دارد و شما یک ایرانی هستید. هیچ کشور دیگری سرزمین شما و خاک شما نیست و نخواهد بود.  شما می توانید در هر کشوری که بخواهید اقامت کنید، درست مثل هتلی که برای اقامت انتخاب کرده اید  این هتل می تواند بسیار شیک، مرفه و اصلا هفت ستاره باشد. اما در هتل احساس خانه را نخواهید داشت. شما متعلق به خاک خودتان هستید و انجا را با همه ی بدیها، خوبی هایش می شناسید، با جرایم و جنایات وخرافاتش آشنا هستید. این ور آب شما روی زمان و مکان و فرهنگ سوار نیستید. در دراز مدت حسی شبیه عدم تعلق روی شما سوار می شود. البته عدم تعلق و چون سرو ازاد بودن خیلی هم خوب است ولی واقعیت  این است که روح ادمی برای لذت بردن ازچیزها نیاز به احساس تعلق دارد. بدون حس تعلق از زیبایی، نظم و آزادی اطرافتان بهره ی چندانی نمی برید چون اینها «مال» شما نیست. تصاویر از برابر شما می گذرد، شما  می بینید اما عمق حس جاری در محیط در روح تان نفوذ نمی کند و در یک کلام » حال نمی دهد». این که می بینید کسی در بهترین ساحل دنیا با بیکینی نشسته و مارگاریتا میخورد و هوس ساندویچ فری کثافته  یا اتوبوس های شهر ری را می کند ادا نیست. این واقعیت مضحک روح ادم است .

 There is no U-turn on this road

هفتم: باز آمدنی نیست، چو رفتی رفتی

وقتی از ایران خارج می شدم با خودم گفتم می روم؛ می بینم، می سنجم. اگر شد می مانم و اگر نه بر می گردم. فکر می کنم خیلی ها هم با همین فکر از ایران بیرون رفته اند.  در واقع این فکر کمک می کند که از شدت حجم واقعه ی پیش رو بکاهید و به شکل یک تجربه ی برگشت پذیر بهش نگاه کنید چون مغز ادم  از چیزهای برگشت پذیر کمتر می ترسد. واقعیت این است که مهاجرت ( از نوع ایرانی آن) پروسه ی بی بازگشتی ست. ایرانی های زیادی به کار سیاه و حتی شستن زمین هم رضایت می دهند تا برنگردند. واقعیت این است که وقتی به راه  رفتن توی محیط ازاد عادت کردید برایتان زندگی در شهری که هرکه از راه رسید بتواند جلویتان را بگیرد و ارشاد کلامی تان کند سخت می شود. وقتی به قطارهای خالی که سر ساعت می رسد؛ به نظم؛ به قانون به هوای پاک و بدون پارازیت، به اینترنت پر سرعت بدون فیلتر؛ به رانندگی خوب؛ غذای خوب، شراب خوب و لباسهای رنگی خوب عادت کردید دیگر نمی توانید روال سایق را قبول کنید. دوستان زیادی داشتم که بعد از ده سال به ایران برگشته اند و  بیشتر از چند هفته دوام نیاورده اند. آنهایی  هم که ماندگار شده اند برای همیشه مثل کبوتر دو برجه بین این و آن معلقند.  پیش از این که مهاجرت کنید به این فکر کنید که این تصمیم  برای همیشه زندگی شما را تغییر خواهد داد.

برگرفته از وبلاگ سیب و سرگشتگی 

تازه واردین در کبک

چند تا توصیه ی کوچیک برای صرفه جویی صدها و شاید هزاران دلار برای کسانی که بزودی قراره برای اولین بار وارد کبک بشن! اگه قبلا به اینجا اومدی و یا اینجا زندگی میکنی، تو دیگه اینو نخون! برو سراغ مطلب بعدی.

اطلاعات ما در مورد مراحل مهاجرت مربوط به دوره ی پارینه سنگی هس ولی در مورد نکات ریز زندگی در این مملکت، یه چیزایی بلدیم که شاید بعضیاش به درد شما هم بخوره که همیشه با شما دوستان گرامی در میون میذارم.
اگر تا حالا به اینجا نیومدی و نگران این هستی که روزای اول زندگی در کبک رو چیکار کنی، میدونی که روزای اول رو باید بری به یه آپارتمان تمام مبله ( از روی سایت کی جی جی) تا این که یکی دو هفته بعدش، یه خونه رو برای مثلا یه سال اجاره کنی. خرید خرده ریز خونه و آشپزخونه و دستشویی و حموم و ... یکی از ضروریات زندگی هس که اگر ندونی از کجا خرید کنی، ممکنه کلی هزینه روی دستت بذاره. برای این که خیلی در روزای اول هزینه نکنی، یه سری از این چیزا رو میشه از مغازه های ارزون قیمت خرید. یکی از بهترین جاها برای خرید ملزومات آشپزخونه و دستشویی و حموم و لوازم التحریر و ... سایر چیزای خورده ریزه خونه، مغازه ی DOLLARAMA هس. یه چیز خیلی مهم دیگه هم میتونی توی همین دلاراما پیدا بکنی که خیلی مهمه و اونم «آبپاش» مخصوص آب دادن به گلدون هس که البته ما ایرونیا ، طبق یه سنت قدیمی از دوره ی حکمرانی «دیااکو» پادشاه ماد، از اون استفاده های دیگری کرده و چیزای دیگری رو باهاش آبیاری میکنیم!!! توی خونه ی همه ی ایرونی ها هس!!! اصن هر جا هم رفتی و دیدی از این آبپاشا دارن، بدون که یارو ایرونیه!!!
همه چیز از 50 سنت تا دو یا سه دلار هس. در تمام جاهای مونترآل و کبک هم شعبه داره و در اصل یه فروشگاه زنجیره ای هس.
یه سری چیزا رو میشه به صورت دست دوم از برخی مغازه ها تهیه کرد و خطر ایدز هم ندارن! مثلا: میز نهارخوری، آینه برای حال کردن از دیدن تریپ خودت که ببینی چاق شدی یا لاغر، میز زیر تلویزیون، رادیو، تلویزیون،پنکه یا بخاری، راکت بدمینتون، و از این چیزا دیگه ...
اسم این دو مغازه اینه: Armée du Salut , La Renaissance
البته یه سری چیزا رو بهتره که دست دوم نگیرید: تشک خوشخواب، لباس، پتو، مبل و صندلی پارچه ای و از این چیزا! ممکنه که توشون «جوجو» داشته باشه!
خیلی چیزا رو هم میشه از توی خیابون پیدا کرد. مثلا آباژور، اجاق گاز، یخچال، مایکروفر، ...
اگه وسایلی برقی توی خیابون، کابلش بهش وصل بود یعنی کار میکنه. اما اگر کابل برق اون وسیله رو قطع کرده باشن دیگه لازم نیس زحمت بکشی و معنیش اینه که خرابه!
توی کی جی جی هم یه بخشی هست بنام: à donner یعنی مجانی! میتونی بری مجانی بیاری و استفاده بکنی. البته اگر یه چیز بزرگی باشه باید خودت یه وانت بار و یا کامیون کرایه بکنی و بری برش داری. شاید باورتون نشه ولی یکی از چیزایی که خیلی زیاد آگهی میکنن و مجانی میدن ببری «پیانو» هست!!! البته باید 5 تا مرد گردن کلفت ببری تا تکونش بدن!
میدونم داری چی فکر میکنی! نه! عیب نیس! در اینجا خیلی طبیعیه که کسی که چیزی رو لازم نداره میذاره بیرون تا یه بنده خدای دیگری استفاده کنه. مردم اینجا تنگ نظر نیستن. خودتم که بیای هر چند وقت یه بار از این چیزا میذاری بیرون و بهترشو میخری. اگر هم کسی برش داره معنیش این نیست که آدم بدبخت و بیچاره ای هس. اصن کسی توی ای کلاس بازیا نیس اینجا! خوبیش هم همینه! فقط برای خودت زندگی میکنی!
اگر هم که مایه دار هستی و این کارا رو کسر شأن میدونی خوب همه رو برو نو بخر و دلار 3500 تومنی رو خرج کن و حالشو ببر!
ایشالا هر چی متقاضی ویزای کانادا هس زودتر بگیرن و بیان اینجا که دیگه توی مونترآل احساس غربت نکنیم!!!

 برگرفته از نوشته های عکاس استودیو فوتو بوک

www.facebook.com/studiophotobook1

روایتی دیگر از نخستین روزهای ورود به کانادا

از فرودگاه تهران شروع می کنم که مصداق واقعی قورباغه ات را قورت بده هست و تقریبا می شه گفت با به سلامت گذروندن این مرحله می شه با جنگ اعصاب هم خداحافظی کرد، به دوستان مثل خودم کم تجربه اکیدا توصیه می کنم که پولهاشون رو چند قسمت کنن و تو ساک دستی و کوله و جیب و کیف گردن و ... بذارن که هم داخل بار نفرستاده باشن که خدای نکرده اگر اتفاقی برای چمدونشون افتاد پولشون به خطر بیفته و نه مثل بنده سراپا تقصیر همه رو یه جا توی کیف گردن یا کیف کمر بذارن که مامور "محترم و دلسوز" فرودگاه مورد عنایت قرارشون بده که خانم 5000 دلار به بالا مصداق قاچاق و ممنوعه و تا برخورد مناسب تری با هات نشده برو پولا رو تحویل خونواده بده بیا وقت منم نگیر! خان بعدی که همچنان توی فرودگاه کشور عزیز خودمونه مرحله تحویل باره که با توجه به اینکه عمدتا مهاجرین عزیز چکیده ای از زندگی ایران خودشون رو می خوان بیارن معمولا اضافه بار اجتناب نا پذبره، در این مورد اگر با هواپیمایی قطر ایر ویز تشریف می آرید می تونید قانونا 2 تا چمدون 23 کیلویی + 2تا بسته برای داخل کابین که معمولا یکیش کیف دستی یا کوله لپ تاپ و دیگری یه چمدون کوچیک یا یه ساک هست رو هر کدوم به وزن 7 کیلو همراه داشته باشین که معمولا چمدون ها رو تا 24 کیلو هم بدون سخت گیری رد می کنن، من شخصا هر جمدونم 25-26 کیلو و هر چمدون و کوله داخل کابینم 10 کیلو بود که با یه شیرینی مختصر به کارگر فرودگاه و پادرمیونی اون انسان شریف و زحمت کش و اندکی تغییر در نشان گر باسکول! همه ی مشکلات به خوبی و خوشی به پایان رسید و مام وطن رو به دوستان و عزیزان سپردم و با قلبی آکنده از درد دوری از وابستگان روانه سرزمین فرصت ها شدم تا شاید بعد از این از نعمت احترام متقابل و حقوق اجتماعی "حتی حداقل ها"! برخورداربشم و از دغدغه های اقتصادی ناشی از تورم فزاینده و فکر آینده مبهم رهایی پیدا کنم، پله بعدی فرودگاه دوحه بود که به نرمال ترین شکل ممکن گذشت، فقط دقت داشته باشین که مدارک به همراه ویزا تحویل گرفته شده از سفارت رو دم دست داشته باشین که چک می کنن، القصه قدم بعد 13-14 ساعت پرواز بی وقفه در معیت دوستان و برادران هندی و پاکستانی و عرب هست و سردرد و کلافگی هایی که باید تجربه کرد تا دونست، اما در مجموع پرواز قطر پرواز فوق العاده خوبیه و مسافرین از سرویس مناسبی هم در طول پرواز بهره مند می شن اما باید دقت داشت که در طول پرواز حتما برای جلوگیری از لخته شدن خون توی پاها هر 2-3 ساعت باید در طول راهرو برای چند دقیقه قدم زد و برای جلوگیری از دهیدراسیون (از دست دادن آب بدن) می بایست مرتبا آب و منحصرا آب نوشید و از نوشیدن زیاد الکل و کولا اجتناب کرد چرا که گرچه مایع هستند اما کمکی به رفع دهیدراسیون نمی کنن، و اما، مقصد نهایی فرودگاه مونترال :D چمدون ها رو که تحویل می گیرید راهنمایی می شین به قسمت immigration Canada and Quebec مدارکتون رو چک می کنن سوالات بسیار ساده ای در مورد اینکه مشخصات و آدرس ایمیلتون چیه، چه وسایلی همراهتونه، ارزش وسایل همراهتون حدودا چند دلار می شه و کجا اقامت می کنید ( برای ارسال کارت permanent)و سوالاتی از این دست ازتون می پرسن و یه سری برگه که حاوی اطلاعاتی از قبیل آدرس و تلفن های ضروری و دفترچه راهنمای خطوط مترو و ... رو بهتون تحویل میدن و با خوش رویی و احترام و آرزوی موفقیت بهتون می گن که می تونید چمدون هاتون رو بردارید و تشریف ببرید از فرودگاه بیرون، بعد از خروج از فرودگاه و استقرار در محل اقامتتون طی مدت کوتاهی (یکی دو روز آینده) بهتره که اقدام به دریافت SIN Number کنید که بدون اون نمی تونید تلفن تهیه کنید و برای اخذ این شماره می بایست به service Canada شهر محل اقامتتون تشریف ببرید و اعلام کنید که پرمننت هستید و برای اخذ SIN Number اومدین و با یه مصاحبه بسیار کوتاه در حد پرسیدن نام و نام خانوادگی خودتون و پدر و مادرتون، آدرس محل سکونتتون و آدرس ایمیلتون شماره مذبور رو که روی برگه ای پرینت گرفته می شه بهتون می دن، و شما با در دست داشتن اون برگه و پاسپورتتون می تونید به اماکنی که خط و گوشی تلفن رو واگذار می کنن مراجعه کنید و با مطالعه راهنمای plan های شرکتی که می خواهید باهاش قرارداد تلفن ببندید و مقایسه Option های هر Plan با بقیه plan های همون شرکت یا شرکت های دیگه خط و گوشی تلفن مورد نظر خودتون رو تهیه کنید و بدونید که توی اکثر plan ها تماس شما با خارج از محدوده تعیین شده (معمولا محدوده تعیین شده شهر محل سکونتتون هست) چه شما تماس بگیرید چه با شما تماس بگیرن برای شما هزینه بردار خواهد بود!!! و روی اکثر Plan ها به شما Smart Phone تحویل داده می شه که میشه گفت این گوشی در ازای پای بندی شما به قرار داد 2 یا 3 ساله ای هست که با اون شرکت می بندید و درصورت تمایل به لغو قرارداد تلفن با شرکت قبل از پایان دوره قرارداد شما می بایست هزینه Smart Phone در اختیار قرار گرفته خودتون رو به شرکت بپردازید :)

قدم بعدی می تونه افتتاح حساب باشه که با توجه به تحقیقات مجدانه بنده در این زنیمه نتایج نشون دادن که RBC Royal Bank بهترین گزینه موجود می تونه باشه، چرا؟ چون شما طبق قوانین بانک داری می بایست برای داشتن حساب ماهیانه هزینه ای رو به بانک بدید در مورد این بانک این هزینه ماهی 14 دلار و خورده ای هست که برای تازه واردین مزیتی قائل شده اند و تا 6 ماه داشتن حساب برای new comers رایگان هست بعلاوه تا یک سال می تونین از یک صندوق امانات البته در اندازه کوچک به طور رایگان استفاده کنید و همچنین این بانک به تازه واردین کردیت کارت معادل 1000 دلار میده بدون اینکه مبلغی از حساب رو بلوکه کنه و همچنین دسته چک و Deposit Card و بقیه چیز های معمول، همچنین اگر تمایل به سفر های بین شهری دارید باید بگم که استفاده ار Car Pool راهی به مراتب کم هزینه تر از اتوبوس هست و می تونید با عضویت در سایت شرکت های مربوطه مثل Kangaride, allostop و ... و بوک کردن سفرتون حتالامکان در روز قبل از سفر از این خدمات بهرهمند بشید..

 با امید موفقیت برای همه

نخستین روزها پس از ورود به کانادا


یک مقاله ی مفید برای کسانی که بلیطشون برده و بزودی وارد «بهشت» میشن!!!
اولین ساعات و روزای اول که وارد کبک میشیم اوضاع چه جوری هس و باید چیکار بکنیم؟

معمولا اینجوری شروع میشه: از داخل هواپیما و قبل از رسیدن به فرودگاه مونترآل، یه برگه ی اظهار نامه ی گمرکی بهتون میدن که باید پر کنید. من پیشنهاد میکنم که فقط حقیقت رو بنویسین اما اگر آدم ماجرا جویی هستی، همه رو وارونه بنویس!
در زمان اولین ورود به فرودگاه «تردو مونترآل» وقتی افسر کنترل گذرنامه، ویزای مهاجرت شما را میبینه، شما را با زبون خوش ارجاع میده به «ایمیگراسیون» یا همون اداره ی مهاجرت. اونجا هم چند تا سوال و جواب فرمالیته میپرسن و کلی کاغذ بهتون میدن که اطلاعاتی در اونا هس که برای روزای اول خیلی مفیدن. معمولا همون جا یه وقت قبلی بهتون میدن که در نزدیکی محل اقامتتون با یکی از مشاورین اداره ی مهاجرت ملاقاتی داشته باشین و کارهایی را که باید در روزهای اول انجام بدین رو توضیح میده. معمولا میگن که مدرکی دال بر توانایی مالی برای هزینه ی ماههای اول اقامتتون رو نشون بدین که ماشالا همه تون دارین و اونا را رو میکنین! ایرانیا همه مایه دارن! تو هم همین طور! آره تو رو میگم!.
بعدشم میری دنبال چمدونا و رد شدن از بازرسی گمرکی. با توجه به چیزایی که بر روی برگه ی اظهار نامه گمرکی و از داخل هواپیما نوشتی، (بعضی وقتا هم از روی قیافه و نوع برخورد مسافر)، برگه رو ازتون میگیرن و تصمیم میگیرن که آیا وسایل شما را بازدید بکنن یا بدون بازدید رد بشین. اگر هم خواستن بازدید بکنن اصلا نگران نباشین چون در مجموع آدمای مودبی هستن و فقط کارشون رو انجام میدن. دستشون هم کج نیس چون همه جا دوربین هس. با مامور اداره ی گمرک کل نندازین! همون اول کاری خودتو توی ننداز تو هچل.
برای دفه ی هزارم، اگر بیشتر از نفری 10000 دلار پول نقد داری باید اظهار بکنی. وقتی هم که بیشتر داری و اظهار کردی باید مدارکی رو نشون بدی که ثابت میکنه این پول شما از چه راهی بدست اومده. بعضیا هم خوش شانسن و توی هر سفری، 40000 دلار با خودشون میارن و هیچ اتفاقی هم نمی افته! اینا در حوزه ی تخصص من نیست! رجوع کنید به بخش امدادات غیبی این پیج!
تو رو خدا دوباره نپرسید اگه من 20000 دلار دارم چیکار بکنم!؟؟؟
بعدشم یه تاکسی میگیری و میری به محلی که از قبل هماهنگ کردی! یا خونه ی فامیلت یا میری هتل یا اینکه میری به آپارتمان مبله ای که از قبل و برای یک ماه اجاره کردی. توی این یه ماه، فرصت داری و خیلی راحت میتونی یه خونه ای که مورد نظر و سلیقه ی خودت هست را پیدا کنی. سایت kijiji یادت نره. خیلی توپه! محله های مونترآل را هم قبلا برات گفته بودم دیگه. برو بخون!!!
کارهای مهمی که باید انجام بدی:
افتتاح یک حساب بانکی برای گذاشتن پول نقد در بانک،
گرفتن یه صندوق امانات بانک برای نگهداشتن اسناد مهم و یا طلا و جواهرات خانمهای شیک پوش! اخوی! این برگه ی لندینگ و Certificat de séléction du Québec رو بعدا باید در زمان دریافت تابعیت کانادایی نشون بدیا! گمش نکنی!
قرار دادن مبلغی به عنوان وثیقه در نزد بانک و گرفتن یک کارت اعتباری ویزا یا مستر کارد در اولین فرصت. این رو حتما انجام بدین که باعث میشه از همون بدو ورود، سابقه ی اعتباری برای خودتون ایجاد کنین. بعدا دربارش بیشر میگم.
رفتن به قراری که با مشاور اداره ی مهاجرت داری(جون عمه تون با تاخیر به اینجور جاها نرید و همیشه یه مقدار زودتر به محل قرارتون برسید. نشون بدین که ما ایرونیا با کلاس هستیم و این حرفا حالیمونه) تاخیر در قرار خیلی کار ضایعی هس! نکنین! همیشه ایران و ایرانی را خیلی والا و با پرستیژ نشون بدین. خداوکیلی خیلی تبلیغ منفی درباره ی کشور ما در همه جای دنیا هس. نشون بدیم که این حرفا اشتباه هستن و ما مردمان خوبی هستیم!
ثبت نام برای دریافت کد ملی یا همون: Numero d assurance social
کارتش هم معمولا یک هفته تا 10 روز بعد به دستتون میرسه.
ثبت نام برای کارت مدیکال یا : Carte d assurance médicale
اینم میدونین که برای استفاده از خدمات بیمه ی درمانی باید حدود 3 ماه صبر کنید. پس برای این سه ماه که «کاور» نیستید، بهتره یه بیمه ی خصوصی رو خریداری کنید تا خدای نکرده در صورت بیماری و بستری شدن در بیمارستان، مجبور نشین همون روزای اول، لباس تنوتون رو هم بفروشین. لیست بعضی شرکتهای بیمه رو هم بهتون میدن. پس زرنگ بازی در نیار و بیمه بخر، مخصوصا اگه داری با خونواده میای. از همین کبک بخر که اگر بعدا چیزی شد، از همینجا مطالبه کنی و کارت راحت تر باشه. از ما گفتن!
کارت پی آر هم معمولا ظرف یه ماه و اندی به دستتون میرسه. فکر کنم از همون لحظه ای که وارد فرودگاه میشن، براتون تشکیل پرونده میدن و بعدا به آدرسی که به اداره مهاجرت دادین میاد در منزلتون. من اصلا یادم نمیاد که جای دیگری برای کارت پی آر (کارت اقامت دائم) رفته باشم.
گشتن دنبال کار: این هم چیزی هست که هیچ وقت تمومی نداره و در تمام عمرت در کانادا دنبال کار میگری حتی اگر کار خوبی داشته باشی، همش دنبال این هستی که بهتر تر و راحتترش رو پیدا کنی و پول مفت بگیری!!!
ثبت نام در یه کتابخونه در نزدیکی محل زندگیت: این کار خیلی مفیدی هس و باید حتما این رو انجام بدی.باعث میشه کلی کنتاکتهای جدید پیدا کنی و بعضی از کتابخونه ها، حتی یه بخش کاریابی و مشاوره ی مجانی هم دارن. اگر بچه دارین، حتما بچه ها رو هم با خودتون ببرید و با فرهنگ کتابخونی آشناشون کنید. بذارین نسل بعدی ما ایرونیا مثل ما بار نیان که با کتاب و مطالعه غریبه باشن! حتی برای بچه ی یه ساله هم کتاب هس! به جای علافی، یه وقتی هم برای این چیزا بذارین!
ثبت نام در آمپلوا کبک برای کاریابی
ثبت نام در برخی شرکتهای کاریابی البته از روی حقوقتون کمیسیون میگیرن
ثبت نام در دوره های آموزش زبان: برای کساین که تازه وارد باشن، وزارت مهاجرت کبک، کلاس زبان میذاره و به زبان آموزان هم یه پولی میده. البته باید یه چن ماهی رو صبر کنین ولی من به همه ی دوستان توصیه میکنم توی این چند ماه، از یه کلاس آموزش زبان دیگه هم ثبت نام کنین و توی این 6 یا 7 ماه الکی بیکار نشینین توی خونه. هزینه ی ثبت نام هم برای تازه واردا خیلی پایین هس. مثلا 40 دلار برای یه ترم! حتما ثبت نام کنید و زبان فرانسه ی کبک رو یاد بگیرید.
اینم باز برای هزارمین بار دارم میگم: تعصب بی جا روی زبان فرانسه با لهجه ی فرانسه را بذارید کنار. اون یه زبان دیگه و متعلق به یه کشور دیگه ای هس که نه مال ماس و نه ربطی به کبک داره. خیلیا میبینم که کلاس الکی واسه ی خودشون میذارن و میگن: ما کبکی یاد نمیگیریم چون نمیخواهیم لهجمون خراب بشه!!! هر کی نمی خواد لهجه ش خراب شه، تشریف ببره کشور «فقانسه»! تعصب چیزی رو که اصلا مربوط به ما نیست نکشین! اگه میخوای در اینجا یه کار خوب پیدا کنی و جزیی از این جامعه بشی، همون لهجه ی درب و داغون کبک رو یاد بگیر. فراموش نکن که این زبان مال این ایالت و ابزار ارتباطی تو با جامعه هس. پس دیگه با من کل کل نکن! فقط فرانسه ی کبکی یاد بگیر!!! آره عمو! زبان انگلیسی هم کاربرد داره و میتونی بدون فرانسه هم اموراتت رو بگذرونی ولی هر جا که بری مصاحبه، اول باهات فرانسه حرف میزنن! این زبان فرانسه ی کبک برای کبکی ها خیلی مهم هس و خیلی بهش حساس هستن. حالا هی باز بگو که فامیلمون 30 سال هس که مونترآله و فقط انگلیسی حرف میزنه و عین «حسن پَه پِه» 4 تا پمپ بنزین داره و پنجمی رو هم قولنومه کرده!!! خوب به ما چه؟؟؟ مبارکش باشه!
ثبت نام در یه کلاس ورزشی، یا یه فعالیت هنری، یه کار داوطلبانه، یه انجمن خیریه، یه گروه اجتماعی، یه کلاس رقص، یه کلاس موزیک و یا یک ساز .... هر چیزی که باعث بشه که تو بتونی با یه سری افراد در ارتباط باشی و با مردم بُر بخوری و از خوشی ، روانی نشی!!!
برخی از استخرهای مونترآل در یه ساعات خاصی مجانی هستن!!! بهشون میگن: Bain publique
منتها نشه اون حکایت طناب مفت و اینا ...
این یکی خیلی خیلی مهمه: ثبت نام در یه کلاس مجانی دیگه که تا آخر عمرت در کبک به دردت میخوره: کلاس رزومه نویسی و تکنیکهای مصاحبه. معمولا 3 هفته هم هس. جون مادرتون این کلاس رو حتما برین حتی اگه کل خونواده تون هم فرانسوی و بلژیکی هس! آدرس اینا رو همون روزای اول و در مشاوره ها بهتون میدن. تا اینا رو نری ، نمیتونی کار خوب پیدا کنی، آبجی!
ادامه تحصیل
ثبت نام در دوره های فنی حرفه ای مختلف و مورد علاقه ی شما
معادل سازی مدارک تحصیلی و سرتیفیکیتهای مختلف
اخذ گواهینامه ی رانندگی کبک(قبلا در یه مقاله و در همین گروه توضیح دادم)
یاد گرفتن مراکز خرید و حراج و جاهای ارزون و حتی مجانی! مثلا پیدا کردن تلویزیون و یخچال از توی کوچه!
کار کردن با سایت: kijiji دات سی ای.
ثبت نام در سایتهای کاریابی آن لاین و گذاشتن رزومه در همه جا
پیدا کردن و پرس و جو در مورد یکی از آژانسهای کرایه ی اتومبیل و یا کامیون برای مواقع ضروری و یا سفرهای یک و دو روزه و یا اسباب کشی و خونه عوض کردن
چک کردن آگهی Vente de Garage در مقابل در خونه ها و یا Bazar در مقابل در کلیساها که برخی وسایل دست دوم را میشه به قیمت خیلی خوبی خریداری کرد. اگه هم که مایه داری خوب اصلا دنبالش نرو!
پیدا کردن برخی بازارهای تره بار و گوشت و فروشگاههایی که مواد غذایی و مایحتاج منزل را به صورت عمده به فروش میرسانند: oCostc, sami friut, Club entrepot , marché jean talon, marché Atwater, ...
پیدا کردن مراکز تجمع ایرانیان، فروشگاههای ایرانی، استودیو فوتوبوک ، شرکت در اجتماعات و فستیوالها، استفاده از سایر مواهب این کشور و آشنا شدن با جوامع دیگر، استفاده از رستونهای ملل دیگر و خرید یک آفتابه یا آبپاش که از واجبات است!!!
یه چیز مهم دیگه اینه که همه باید یاد بگیرن که کاغذهای خودشون رو بایگانی کنن. چون اینجا روزی 3 یا 4 کیلو بهتون جزوه و دفتر و نامه بروشورهای مختلف میدن و اگه اینا را مرتب نکنی دیگه توی خونت هیچ جایی واسه ی خودت نمیمونه.
البته ایشالا میاین و میبینین که اینجا هم خبر خاصی نیست! بحث انرژی منفی و اینا نیست! بحث قبول یه سری واقعیتهاس که قبل از اومدنمون نمیخوایم بپذیریم! زندگی در کبک هم پیچیدگیهای خاص خودش رو داره و توی خیابوناش دلار نریخته. پس واقع بین باش، دختر عمو!
کمک کردن به آدمای دیگه از هر نژاد و ملیت. هوای هموطن خودت رو هم داشته باش. یه انسان واقعی باش. اگه من رو توی خیابون دیدی در نرو! تو که کسی رو اینجا نداری، و خانواده ت در ایران و یا جای دیگه هستن، سعی کن برای خودت چن تا دوست داشته باشی. اینا خیلی بیشتر از خانواده ت در اینجا به دردت میخورن. کسانی را هم که در روزهای اول بهت کمک میکنن از یاد نبر، بی معرفت! کلی مثال در این زمینه دارم! میخواین مثه یارو، لیست 300 نفری رو از جیبم در بیارم؟

نکته ی آخر اینه که اصلا نگران هیچی نباشین و همه ی این کارها روی روال انجام میشه و شما را در سیستمی قرار میدن که راحت روی ریل می افتین و به هدفتون میرسین. کانادا کشوری هس که «وزارت مهاجرت» داره و این نشون میده که زیرساختهای لازم رو برای مهاجران بوجود آوردن. البته در مجموع این مهاجران هستن که جامعه ی کانادا را ساختن، میسازن و خواهند ساخت و به نفع آینده ی کانادا هم هست. پس خودتون را دست کم نگیرید و این کشور با تخصص، تجربه و پول افردی مثل شماها بوجود اومده.
وقتی هم که پات به اینجا رسید، از کسانی که فقط و فقط و همیشه بهتون انرژی منفی میدن و میگن اینجا بد هست و اینا، دوری کنید. با این دوستان به هیچ جا نمیرسید. از طرف دیگه، خیالبافی هم ممنوع! بازم میگم: واقعیات را آنگونه که هستند ببینید و منطقی برخورد کنید.
هدف من از ارائه ی این مقالات طولانی در این گروه اینه که جامعه ی ایرانی مقیم کبک و کانادا، بتونه مستحکمتر باشه و این ایرونیا باشن که بهترین جایگاهها را در این کشور از آن خود کنند، نه دیگران! پس بدو که جا نمونی رفیق !


نوشته ی عکاس استودیو فوتوبوک.

سی و چند سالگی


حرص می خورم، با کمی نان
یک پر کاهو
اندکی نوشیدنی
من از این زندگی سیر شده ام

این سی و چند سالگی لا مروت
این سی و چند ساله ی بی حوصله گی

حرص می خورم، با کمی طعم زندگی
کمی هوای تازه
کمی عشق کنسرو شده
من از این سی و چند سالگی سیر شده ام

ایرانی گریزی در غربت

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چرا بعضی از ایرونیای در خارج، از بقیه ی ایرونیا گریزون هستند. نکات زیر به نظرم رسید که خوبه با همه در میون بذارم. البته من در مجموع، جامعه ی ایرانیان مقیم خارج و مخصوصا مونترآل را آدمهای خیلی خوب و با شخصیتی میدانم و موارد زیر فقط چند مورد نادر و استثنایی هست. بعدا برام حرف در نیارین که تو دیگه رفتی خارج و ایرانی ستیز شدیا!!! امیدوارم که این مطلب باعث رنجش کسی نشه و به خیلی از دوستان کمک بکنه و از بروز سوء تفاهمات جلوگیری بشه. تلاش من اینه که جامعه ی ایرانی اینجا مستحکم تر و هر روز قوی تر بشه و در هر جایی که هستیم، حرفی برای زدن داشته باشیم و هر روز شاهد پیشرفت هموطنانمان باشیم.
پس تلاش بکنیم که این کارها رو ندونسته و از روی عادت انجام ندیم:
- «
ایرانی بازی» درآوردن: کنجکاوی بیش از حد در امور شخصی دیگران و پرسیدن سوالاتی از قبیل: چقدر حقوق میگیری؟ این رو چند خریدی تا منم یکی برم مثل همین بخرم؟ کرایه ی این خونه یا مغازه چند هست؟ مهریه ی تو چقدر بوده؟ چرا جشن ازدواج نگرفتین؟ این خانوم با تو چه نسبتی داره؟ دوست دخترته یا نامزدته؟ اهل کجاست؟ خواهری چیزی نداره برای ما ریدیف کنی؟ شوهرت فردا وقت داره من برم دفترش یه سری بزنم؟ روزه هستی؟ نماز میخونی؟ درآمد این استودیو فوتوبوک در ماه چند هست ؟
-
پرسیدن سوالای تابلو جلوی چن تا غریبه و خارجی دیگه: چه طوری میشه هم کار کرد و هم ولفیر گرفت؟ چه جوری میشه اداره ی دارایی رو پیچوند و پول مالیات را «دو دره» کرد؟؟؟ حسابدار متلقب و خلافکار سراغ داری ؟ خوب اینا رو یواشکی بپرس لامصب! حتما باید جلوی 4 تا دوست کانادایی من این رو بپرسی، کافر؟؟؟
-
خلافش هم صادقه ها:
خلاف فکر میکنیم که همه ی ایرونیای دیگه جاسوس و خبرچین هستن و فقط کارشون اینه که سر از کار ما در بیارن. (پارانویا)!
-
تلفنهای طولانی و روزمره و اتلاف وقت دیگران. جالب اینجاست که این تلفنها بعد از گذشت 2 ماه کاملا قطع میشن و به محض اینکه طرف، راه و چاه زندگی در اینجا رو یاد گرفت، دیگه هرگز احوالت رو نخواهد پرسید!
-
بد گویی از دیگران در محفلهای دوستانه!
-
برخوردهای زننده با ایرونی های دیگه که نمیشناسیمشون و فوری در موردشون قضاوت میکنیم: مثلا در کلاس زبان مهاجران که از همه ی کشورا هستن و وقتی یه آقایی میبینه که یه خانومی هم از ایران هست، تا میره به ایشون مودبانه و به فارسی سلام بکنه، خانومه با کمال بی ادبی میگه: مزاحم نشو آقا!!!
-
این تیکه ش رو فقط خانوما بخونن: تشویق کردن خانومهای دیگه به طلاق گرفتن و جدا شدن از همسرشون! دلیل: اینجا کاناداست و مردا نمیتونن به خانوما «زور» بگن! هم تحصیلات داری و هم شغل خوب! پس شوهر به چه دردت میخوره؟؟؟ خودتو آزاد کن بابا! حتی در شرایطی که واقعا هیچ مردی به خانومش زور نگفته باشه و اصلا هیچ مشکلی وجود نداشته باشه. به عبارت دیگه: تحریک به تلافی کردن این 1400 سال اخیر از زمان حمله ی اعراب و تاوان گرفتن از شوهران در کانادا؟
-
یه سری خواسته های نامعقول و نامشروع: میشه با تلفنت یه زنگ به مامانم در ایران بزنم؟ 1000 دلار پول داری بهم قرض بدی؟ شماره ی کردیت کارتت چند هست؟ حالا اگر رفیق جون جونیت باشه باز یه چیزی ولی کسی که باهاش 5 دقیقه هس که آشنا شدی، چنین درخواستهایی خیلی سنگینه! اینا رو به خودم گفتن ها که دارم میگم ها!!!
-
مخابره ی برخی احوالات شخصی دیگران به ایران، برای در و همسایه و فامیلها و دوست و آشنا برای آبرو ریزی از مردم: مثلا فلانی در مونترآل با فلان شخص رفیق و هم خونه شده ولی با هم عقد نکردن! یا فلانی از فلانی طلاق گرفته و هر کدوم رفتن با یکی دیگه ریختن رو هم! فلانی رو در حال عرق خوردن دیدم و عکسش رو هم دارم! بابا آخه به تو چه؟ تو رو سنه نه؟ یا: فلان شخص رو توی «استریپ کلاب» با دو تا داف کانادایی دیدم! یکی نیس ازش بپرسه: خوب خودت اونجا چیکار میکردی فضول باشی؟؟؟
-
وقتی 2 تا خونواده با هم رفیق میشن، بعضی مردا زیر پای مردای دیگه میشینن که بیا باهم بریم فلان سالن ماساژ که همه تیپ دختری توش هس! و برخی از خانوماشون هم خانومای دیگه رو تحریک میکنن که با هم تنهایی برن کوبا عشق و حال و شوهراشون رو هم قال بذارن!
-
زیاد نزدیک شدن دو تا دوست با هم. یا زناشون با هم دعواشون میشه و یا بچه ها و یا مردا! خوبه همیشه با هم یه ذره فاصله داشته باشیم. فقط یه ذره! لازم نیست که هر روز بریم خونه ی دوستمون و مزاحمش بشیم، حتی اگه مجرد باشه.
-
انرژی منفی دادن به تازه واردا!
-
نگاه نکردن به ساعت در زمان تلفن زدن به دوستان و بیدار کردن ملت از خواب!
-
احوالپرسی از دوستان، فقط در زمانهایی که به مشکل خورده ایم.
-
خاله زنک بازی و جدی گرفتن شوخی های ساده و بی منظور!
-
عدم تذکر به بچه ها وقتی که خونه ی مردم میریم و بچه هامون شیطونی میکنن!
-
بحث و درگیری بر سر برخی خرافات و گیر دادن به مردم بر سر اعتقاداتشون و یا کافر بودنشون!
-
گفتن جمله ی : «من اصلا با ایرونیای دیگه رابطه ندارم» و افتخار به چنین رفتاری!
-
زیرآب زنی در محل کار و همون برخوردای توی ایران! بعضی وقتا در محل کار میبینی که تنها کسی که میخواد تو به هیچ جایی نرسی و درجا بزنی، هموطن خودته! تنگ نظری و کمک به خارجی ها به جای کمک به هموطن خودت!
-
تا زمانی که پیش خارجیا باشیم خیلی خوب برخورد میکنیم ولی به محض دیدن یه ایرانی، ایرانی بازی در میاریم و عین ایران، میزنیم توی پَر همدیگه!
همه ی اینا باعث میشه که با کسی رفت و آمد نکنیم و همه از هم دور بیفتیم. این نکات ظریف و شاید خنده دار باعث میشن که جامعه ی ایرانی نتونه مستحکم و در کبک تعیین کننده باشه.
البته بازم تاکید میکنم که این افراد در مونترآل خیلی کم هستن و اکثرا همگی آدمای با فرهنگ و با کلاسی هستن. این موارد فوق هم فرضیاتی هستن که الآن به «ذهن بیمار» من رسیدن!
اگر هر کدام از ما این موارد رو رعایت کنه، جلوی خیلی از سوء تفاهمات گرفته خواهد شد و روابط خیلی ساده تر و پابرجاتر خواهد بود. در نتیجه، جامعه ی ایرانی، مستحکمتر و قوی تر خواهد بود. سعی میکنم که این مطلب را به رویت همه برسونم. شاید همین چند خط باعث بشن که یه چیزایی عوض بشن! از این که این مطلب رو تا اینجا خوندین ممنونم.

نویسنده :

--استودیو فتوبوک --

باز هوای وطنم آرزوست


خوشحال از اتوبوس پیاده شدم ... با اینکه خسته بودم اما از این هوای بهاری داشتم نهایت لذت رو می بردم ... همین هفته پیش بود که همه شهر با برف سفید شده بوداااااااااااا ... خدایا شکر بالاخره بهار اومد ...چراغ سبز بود ...کوچه اول رو رد شدم .... عید اومد بهـــــــــــــــــــار اومد می رم به صحـــــــــــــــــــراااااااااااااااااااااا.....
یاد چند روز پیش افتادم که به همکارم گفتم سال قبل که من اینجا شروع به کار کردم و آخرای تابستون بود این مانتو تنم بود و این روسری گردنم ... هم اونجا اجباری بود هم اینجا ... از دست سرما ... شالم رو انداختم سرم ... درست مثل اون موقع ها تو تهرون ... هر کی اون روز من رو با اون قیافه دید گفت چه طوری شالت رو بستی ... چه فرم باحالیه ...چراغ بعدی هم سبز شد .... هنوز از خیابون کامل رد نشده بودم ... که چنان بادی اومد که همه خوشی هامو از بهار با خودش برد و تا خونه داشتم تلاش می کردم در حال راه رفتن دو طرف مانتو رو بهم برسونم ... نگام افتاد به باغچه های کنار خیابون و آهنگ فــــــــــــــــــــرهاد تو گوشم پیچید .... زمستون تن عریون باغچه چون بیابــــــــــــــــــــــــــــون .... هفت ماه آزگار که باید حتمن یه مانتو تنمون باشه که بیرون بریم ... حالا ضخیم و نازک رو کاری نداریم ...یکی از سوالهای مصاحبه کبک اومد تو ذهنم . .. از آّب و هوای کبک چی می دونید .؟
au Quebec il y a 4 saisons bien different
هیچکس دروغ نگفت واقعن هم اینجا چهارفصله اما اندازه فصل ها کاملن فرق می کنه با هم
... un printemps doux ... یعنی یک ماه و نیم ....
فعلن که از یک ماه هم بیشتر از بهار گذشته و ما doux ندیدیم اینجا ... که برعکس روز اول برف و روز 15 بهار برف و ...
un été chaud et humide ... اینم یه ماه و نیم به گرمی بوشهر
اینو که والا حق دارن پارسال تو ماه ژوییه تو خیابون راه می رفتم ... با تلفن داشتم حرف می زدم ... دیدم داره قطره قطره یه چیزی می ریزی رو پام ... از آرنجم داشت عرق می چکید ...
un automne coloré حدود 3 ماه .....
تنها فصلی که واقعن اینجا عاشقش شدم و واقعن دلم می خواد همیشه پاییز رو به خاطر رنگها و زیبایی بی نظیرش تو کبک ترجیحن شهر کبک باشم پاییز زیبـــــــــــــــــــــــــــای کبک هستش ....
et un hiver froid et blanc .... نزدیک به 6 مــــــــــــــــــــــــــاه ... حالا یه کم از پاییز و یه کم هم از بهار معمولن گرفته می شه و به این اضافه می شه ... و می شه 7 ماه ...مثبت که نگاه کنیم :)
ینـــــــــــــــــــــــــــــی ســـــــــــــــــرما و برف به یه طرف ... منفی 40 شدنش هم به یه طـــــــــــــــرف ... من نمی دونم چرا اینقدر باید زمستون طولانی باشه ... و یه روز زمستون رو هیچوقت یادم نمی ره که پــــــــــــــاروی دوستم شکست ... چون اینجا همه ماشین ها توشون کلنگ و پارو و فرچه و اینا دارن ... به خاطراینکه ماشیناشون رو از برف در بیارن ... بعد همون روز بود که من تصمیم داشتم خیابون بغل خونه ام رو برم بالا ...یه کم سر بالاست و بعد باد می اومد با سرعت 90 کیلــــــــــــــــومتر .... که به دهن راحت می شه گفتشااااااااااااااااااااا ..... من سر بالایی می رفتم اما داشتم ... دنده عقب سر می خوردم ... یعنی انگار رو تردمیل دارم راه می رم هر چی می رفتم جلو نمی رفتم جلو .... کف خیابون سر بود ... باد 90 کیــــــــــلومترم که شوخی نداره ... عین ژان وال ژان تو کارتون بینوایان وقتی که داشت تو برف و کولاک راه می رفت ....
آه بالاخره رسیدم خونه و فــــــــــــــــردای اون روز هوا واقعن بهاری شد .... گرم ... بله دوستان بعد از ماه سپتامبر روز جمعـــــــــــــــــــــــــــــــــه این هفته ما با یه لباس بهاری رفتیم بیرون بدون مانتو ... البته فقط دم ظهر تا قبل از ساعت 3 .... ;) بهارم که هوا ابر فقط بويه خوب دارِه // که دارِه بهمون ميگه تابستون تو راهه.... ایشالا :)

( برگرفته از پیج سیر تا پیاز مهاجرت )

بوی دوران تجرد


امروز صبح تصمیم گرفتم پیاده برم بیرون و پیاده هم برگردم ..

زیر برف که من عاشقشم خیلی رویایی بود..

اومدم خونه حال پشت بوم رفتن و تکون دادن دیش نداشتم پس کانال ملی تماشا کردم !

هوس آش رشته کردم کل بعد از ظهرم به پخت و پز گذشت .
جاتون خالی یه آش با طعم و بوی آشهای مامان جونم شده بود .
امروز کلی یاد دوران مجردی کردم همه چی بوی اون دورانو میداد . 

اینجا مونتراله قسمت چهارم

یه مطلب طولانی گزاشتم که از حال و احوال این روزهای خودم بود . همش پرید :( ..



* یکی از اشتباهات خیلی بدی که ایرونیا می کنن عجله در گرفتن پذیرشه (چه کالج چه دانشگاه) به این معنی که حالا برم تو، خدا بزرگه! رفقا درس خوندن توی دانشگاههای فرانسه زبان رو شوخی فرض نکنین. فرانسه روزمره با فرانسه فنی و ساینس خیلی متفاوته. با چند نفر از بچه های اون طرف که حرف می زدم می گفتن ما فرانسمون خوبه و عاشق فرنچیم (میگن واحد نیفتادی که عاشقی یادت بره!!!) و نمی خوایم سراغ مک گیل و کنکوردیا بریم ( من اسم اینو گذاشتم جوگیری فرانسوی)! با احترام به نظر این دوستان، این شرط لازمشه ولی کافی نیست! فرض کنین شما از دبیرستان تا دانشگاه و بعد هم کار در ایران همه اصطلاحات فنی که یاد گرفتین انگلیسی بوده، ریفرنسها انگلیسی، مقالات انگلیسی. بر فرض که مدرک C2 دلف هم داشته باشین اینجا باید از اول شروع کنین به یادگیری اصطلاحات فنی فرنچی که 2 روز دیگه ممکنه اصلاً هم بدردتون نخوره (بواسطه کار تو یک استان دیگه) و صرفاً شما را مستهلک می کنه، خستتون می کنه، واسه هر کورسی که پاس می کنین میمیرین و زنده میشین، به خودتون و گوگل ترنسلیتور و زمین و زمان فحش می دین حتی ممکنه از فرنچ متنفر بشین و پسش بزنین. واحد پاس کردن، گوش دادن به آهنگ لارا فابیان یا دیدن تئاتر notre dame de paris نیستش که بشینین قهوه بخورین و ازش لذت ببرین! اینو خصوصاً واسه بچه هایی می گم که می خوان اینجا مستر بخونن اونم از نوع کورسش! ترمی باید 3 تا 4 درس بردارین. توضیح اینکه ترمها 4 ماهست. از هفته اول هر استادی پروژه میده ، 2 هفته که جا موندی دیگه عمراً نرسی. هر استادیم احساس می کنه شما فقط همون یک درسو داریJ! بدترین حالت اینه که شما بخوای فوق بخونی اونم از نوع با کورسش بعد تازه بر فرض ایران چه میدونم کشاورزی خوندی بیای اینجا بخوای هوافضا بخونی (دیدم که می گم ها)!! مشکلتون میشه هم تکنیکال هم لینگویستیکال!!! جالبه اینجا هم خیلی از رفرنسها انگلیسیه، بابا دنیا دست انگلیسیهاست! من با اینکه معمولاً به کسی چیزی توصیه نمی کنم ولی اکیداً توصیه می کنم که تنها در چند صورت برین دانشگاههای فرنچ:

* واقعاً موقعیت اکازیونی در دانشگاهای فرانسه زبان پیدا کرده باشین (استاد توپ، پروژه توپ، بورس خوب)

* فرنچتون عالی (نه خوبا، عالی) شده باشه (خصوصاً مهارت نوشتاریتون)

* حتماً حتماً درسی که دارین می خونین بازار کار تو استان کبک داشته باشه.

* بهیچوجه هم تغییر رشته و حتی گرایش رو در دانشگاهای فرانسوی زبان توصیه نمی کنم!

نتیجه ای که می گیریم: بزرگترین اشتباه می تونه درس خوندن در دانشگاههای فرانسه زبان در مقطع فوق (اونم از نوع کورسش) بهمراه تغییر فیلد کاری و اونم در رشته ای باشه که بازار کارش کم باشه در کبک.

چه کنیم؟ اولین قدم شناخت بازار کار تونه اینجا. اگه تو استان کبک خوبه اوضاع بازار کارتون می تونین وارد فاز بعدی انتخاب بشین (سطح فرانستون خوبه؟) اگه نه همین اول کلاهتون رو با خودتون قاضی کنین.

خلاصه واسه فرار کردن از یک امتحان پیزوری آیلتس و تافل خودتون رو تو هچل فرانسه نندازین. درسته دانشگاههای فرنچ خیلیاشون مدرک نمی خوان و راحتتر پذیرش میدن ولی ای کاش می خواستن!!! اینجا راحتترین کار گرفتن پذیرشه. 6 ماه حتی 1 سال دیرتر شروع کنین درس رو ولی جای مناسب خودتون.

توضیح: من عاشق فرانسه بودم و هستمJ ضمناً فرانسمم خوبه، کمی هم استعداد و پشتکار و هوش دارم اینو گفتم که قیاس به نفس نکنین.

مخلص کلام من آنچه را که کسی به ما نگفته بود به شما گفتم دیگه تصمیم گیری با خودتون. پاینده باشین