آنچه در این 4 سال گذشت

ادامه نوشته

قصه پیشی کوچولوهای حیاط خونمون

یه پیشی خال خالی 4 تا پیشی کوچولو دنیا آورده بود توی حیاط آپارتمانمون ..

پیشی کوچولوهای ناز 2 تاشون پلنگی بودن دوتاشون خاکستری کارمن و همسراین  شده بود از بالا و از پنجره نگاه کردن بهشون که چقدر کوچولو و ضعیفن حتی ازشون فیلمم گرفتیم  .تنها سرگرمیشون شیر خوردن و بازی کردن با دم مادرشون بود .. گهگاهی براشون گوشت میبردم پایین میزاشتم تا بخورن . نه سری داشتن نه صدایی گاهی میو میو خفیفی میکردن وقتی که مادرشون از درختای توی باغچه بالا میرفت و اون 4 تا حس می کردن که مامانشون داره ترکشون می کنه.. بعد یهومتوجه شدم که  دوتا از بچه گربه ها ناپدید شدن نمیدونم چطوری چون اونا اصلا جون نداشتن که از کنار مادرشون تکون بخورن ..

 یکی از همسایه هامون پارکینگ نداره و ماشینشو با کمال پررویی زیر پنجره اتاق خواب ما در حیاط پارک میکنه . فروردین و اردیبهشت امسال که پر از بارون بود پیشی کوچولوها میومدن زیر ماشین تا خیس نشن و هربار وقتی خانوم همسایه میومد که سوار ماشین بشه شروع میکرد به آزار و اذیت این پیشی های بیچاره و کلی بدو بیراه بهشون میگفت .. پسرنوجوون اون یکی همسایه هم به بهانه اینکه گربه ها میترسوننش وقت و بی وقت بهشون سنگ پرت میکرد جدا آزار داشت ! من نمیفهمم آخه مگه این حیوونی ها چی کار به کارشون داشتن ؟!

تا اینکه همسری یه شب بهم گفت که انگار دو تا پیشی کوچولوی دیگه هم ناپدید شدن از اون شب هر شب صدای ناله مادر گربه ها رو میشنوم که بچه هاشو صدا میزنه.. از شب تا صبح ناله میکنه . در حالی که به صدای ناله پیشی گوش میدم فکر میکنم به اون آدما که چطور اون بچه ها رو از مادرشون جدا کردن و اصلا با اونا چی کار کردن و یاد دوستی میافتم که برای بردن پیشی کوچولوش به اون ور دنیا  دست به دامن خیلی ها شده بود تا به یه موجود زنده زندگی بده اونطور که لیاقتشو داره ! پیشی حیاط خونه ما اما شانس یارش نبود توی همین فکرها به خواب میرم بازم خواب پیشی کوچولوها رو میبینم ..!