ایرانی گریزی در غربت

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چرا بعضی از ایرونیای در خارج، از بقیه ی ایرونیا گریزون هستند. نکات زیر به نظرم رسید که خوبه با همه در میون بذارم. البته من در مجموع، جامعه ی ایرانیان مقیم خارج و مخصوصا مونترآل را آدمهای خیلی خوب و با شخصیتی میدانم و موارد زیر فقط چند مورد نادر و استثنایی هست. بعدا برام حرف در نیارین که تو دیگه رفتی خارج و ایرانی ستیز شدیا!!! امیدوارم که این مطلب باعث رنجش کسی نشه و به خیلی از دوستان کمک بکنه و از بروز سوء تفاهمات جلوگیری بشه. تلاش من اینه که جامعه ی ایرانی اینجا مستحکم تر و هر روز قوی تر بشه و در هر جایی که هستیم، حرفی برای زدن داشته باشیم و هر روز شاهد پیشرفت هموطنانمان باشیم.
پس تلاش بکنیم که این کارها رو ندونسته و از روی عادت انجام ندیم:
- «
ایرانی بازی» درآوردن: کنجکاوی بیش از حد در امور شخصی دیگران و پرسیدن سوالاتی از قبیل: چقدر حقوق میگیری؟ این رو چند خریدی تا منم یکی برم مثل همین بخرم؟ کرایه ی این خونه یا مغازه چند هست؟ مهریه ی تو چقدر بوده؟ چرا جشن ازدواج نگرفتین؟ این خانوم با تو چه نسبتی داره؟ دوست دخترته یا نامزدته؟ اهل کجاست؟ خواهری چیزی نداره برای ما ریدیف کنی؟ شوهرت فردا وقت داره من برم دفترش یه سری بزنم؟ روزه هستی؟ نماز میخونی؟ درآمد این استودیو فوتوبوک در ماه چند هست ؟
-
پرسیدن سوالای تابلو جلوی چن تا غریبه و خارجی دیگه: چه طوری میشه هم کار کرد و هم ولفیر گرفت؟ چه جوری میشه اداره ی دارایی رو پیچوند و پول مالیات را «دو دره» کرد؟؟؟ حسابدار متلقب و خلافکار سراغ داری ؟ خوب اینا رو یواشکی بپرس لامصب! حتما باید جلوی 4 تا دوست کانادایی من این رو بپرسی، کافر؟؟؟
-
خلافش هم صادقه ها:
خلاف فکر میکنیم که همه ی ایرونیای دیگه جاسوس و خبرچین هستن و فقط کارشون اینه که سر از کار ما در بیارن. (پارانویا)!
-
تلفنهای طولانی و روزمره و اتلاف وقت دیگران. جالب اینجاست که این تلفنها بعد از گذشت 2 ماه کاملا قطع میشن و به محض اینکه طرف، راه و چاه زندگی در اینجا رو یاد گرفت، دیگه هرگز احوالت رو نخواهد پرسید!
-
بد گویی از دیگران در محفلهای دوستانه!
-
برخوردهای زننده با ایرونی های دیگه که نمیشناسیمشون و فوری در موردشون قضاوت میکنیم: مثلا در کلاس زبان مهاجران که از همه ی کشورا هستن و وقتی یه آقایی میبینه که یه خانومی هم از ایران هست، تا میره به ایشون مودبانه و به فارسی سلام بکنه، خانومه با کمال بی ادبی میگه: مزاحم نشو آقا!!!
-
این تیکه ش رو فقط خانوما بخونن: تشویق کردن خانومهای دیگه به طلاق گرفتن و جدا شدن از همسرشون! دلیل: اینجا کاناداست و مردا نمیتونن به خانوما «زور» بگن! هم تحصیلات داری و هم شغل خوب! پس شوهر به چه دردت میخوره؟؟؟ خودتو آزاد کن بابا! حتی در شرایطی که واقعا هیچ مردی به خانومش زور نگفته باشه و اصلا هیچ مشکلی وجود نداشته باشه. به عبارت دیگه: تحریک به تلافی کردن این 1400 سال اخیر از زمان حمله ی اعراب و تاوان گرفتن از شوهران در کانادا؟
-
یه سری خواسته های نامعقول و نامشروع: میشه با تلفنت یه زنگ به مامانم در ایران بزنم؟ 1000 دلار پول داری بهم قرض بدی؟ شماره ی کردیت کارتت چند هست؟ حالا اگر رفیق جون جونیت باشه باز یه چیزی ولی کسی که باهاش 5 دقیقه هس که آشنا شدی، چنین درخواستهایی خیلی سنگینه! اینا رو به خودم گفتن ها که دارم میگم ها!!!
-
مخابره ی برخی احوالات شخصی دیگران به ایران، برای در و همسایه و فامیلها و دوست و آشنا برای آبرو ریزی از مردم: مثلا فلانی در مونترآل با فلان شخص رفیق و هم خونه شده ولی با هم عقد نکردن! یا فلانی از فلانی طلاق گرفته و هر کدوم رفتن با یکی دیگه ریختن رو هم! فلانی رو در حال عرق خوردن دیدم و عکسش رو هم دارم! بابا آخه به تو چه؟ تو رو سنه نه؟ یا: فلان شخص رو توی «استریپ کلاب» با دو تا داف کانادایی دیدم! یکی نیس ازش بپرسه: خوب خودت اونجا چیکار میکردی فضول باشی؟؟؟
-
وقتی 2 تا خونواده با هم رفیق میشن، بعضی مردا زیر پای مردای دیگه میشینن که بیا باهم بریم فلان سالن ماساژ که همه تیپ دختری توش هس! و برخی از خانوماشون هم خانومای دیگه رو تحریک میکنن که با هم تنهایی برن کوبا عشق و حال و شوهراشون رو هم قال بذارن!
-
زیاد نزدیک شدن دو تا دوست با هم. یا زناشون با هم دعواشون میشه و یا بچه ها و یا مردا! خوبه همیشه با هم یه ذره فاصله داشته باشیم. فقط یه ذره! لازم نیست که هر روز بریم خونه ی دوستمون و مزاحمش بشیم، حتی اگه مجرد باشه.
-
انرژی منفی دادن به تازه واردا!
-
نگاه نکردن به ساعت در زمان تلفن زدن به دوستان و بیدار کردن ملت از خواب!
-
احوالپرسی از دوستان، فقط در زمانهایی که به مشکل خورده ایم.
-
خاله زنک بازی و جدی گرفتن شوخی های ساده و بی منظور!
-
عدم تذکر به بچه ها وقتی که خونه ی مردم میریم و بچه هامون شیطونی میکنن!
-
بحث و درگیری بر سر برخی خرافات و گیر دادن به مردم بر سر اعتقاداتشون و یا کافر بودنشون!
-
گفتن جمله ی : «من اصلا با ایرونیای دیگه رابطه ندارم» و افتخار به چنین رفتاری!
-
زیرآب زنی در محل کار و همون برخوردای توی ایران! بعضی وقتا در محل کار میبینی که تنها کسی که میخواد تو به هیچ جایی نرسی و درجا بزنی، هموطن خودته! تنگ نظری و کمک به خارجی ها به جای کمک به هموطن خودت!
-
تا زمانی که پیش خارجیا باشیم خیلی خوب برخورد میکنیم ولی به محض دیدن یه ایرانی، ایرانی بازی در میاریم و عین ایران، میزنیم توی پَر همدیگه!
همه ی اینا باعث میشه که با کسی رفت و آمد نکنیم و همه از هم دور بیفتیم. این نکات ظریف و شاید خنده دار باعث میشن که جامعه ی ایرانی نتونه مستحکم و در کبک تعیین کننده باشه.
البته بازم تاکید میکنم که این افراد در مونترآل خیلی کم هستن و اکثرا همگی آدمای با فرهنگ و با کلاسی هستن. این موارد فوق هم فرضیاتی هستن که الآن به «ذهن بیمار» من رسیدن!
اگر هر کدام از ما این موارد رو رعایت کنه، جلوی خیلی از سوء تفاهمات گرفته خواهد شد و روابط خیلی ساده تر و پابرجاتر خواهد بود. در نتیجه، جامعه ی ایرانی، مستحکمتر و قوی تر خواهد بود. سعی میکنم که این مطلب را به رویت همه برسونم. شاید همین چند خط باعث بشن که یه چیزایی عوض بشن! از این که این مطلب رو تا اینجا خوندین ممنونم.

نویسنده :

--استودیو فتوبوک --

باز هوای وطنم آرزوست


خوشحال از اتوبوس پیاده شدم ... با اینکه خسته بودم اما از این هوای بهاری داشتم نهایت لذت رو می بردم ... همین هفته پیش بود که همه شهر با برف سفید شده بوداااااااااااا ... خدایا شکر بالاخره بهار اومد ...چراغ سبز بود ...کوچه اول رو رد شدم .... عید اومد بهـــــــــــــــــــار اومد می رم به صحـــــــــــــــــــراااااااااااااااااااااا.....
یاد چند روز پیش افتادم که به همکارم گفتم سال قبل که من اینجا شروع به کار کردم و آخرای تابستون بود این مانتو تنم بود و این روسری گردنم ... هم اونجا اجباری بود هم اینجا ... از دست سرما ... شالم رو انداختم سرم ... درست مثل اون موقع ها تو تهرون ... هر کی اون روز من رو با اون قیافه دید گفت چه طوری شالت رو بستی ... چه فرم باحالیه ...چراغ بعدی هم سبز شد .... هنوز از خیابون کامل رد نشده بودم ... که چنان بادی اومد که همه خوشی هامو از بهار با خودش برد و تا خونه داشتم تلاش می کردم در حال راه رفتن دو طرف مانتو رو بهم برسونم ... نگام افتاد به باغچه های کنار خیابون و آهنگ فــــــــــــــــــــرهاد تو گوشم پیچید .... زمستون تن عریون باغچه چون بیابــــــــــــــــــــــــــــون .... هفت ماه آزگار که باید حتمن یه مانتو تنمون باشه که بیرون بریم ... حالا ضخیم و نازک رو کاری نداریم ...یکی از سوالهای مصاحبه کبک اومد تو ذهنم . .. از آّب و هوای کبک چی می دونید .؟
au Quebec il y a 4 saisons bien different
هیچکس دروغ نگفت واقعن هم اینجا چهارفصله اما اندازه فصل ها کاملن فرق می کنه با هم
... un printemps doux ... یعنی یک ماه و نیم ....
فعلن که از یک ماه هم بیشتر از بهار گذشته و ما doux ندیدیم اینجا ... که برعکس روز اول برف و روز 15 بهار برف و ...
un été chaud et humide ... اینم یه ماه و نیم به گرمی بوشهر
اینو که والا حق دارن پارسال تو ماه ژوییه تو خیابون راه می رفتم ... با تلفن داشتم حرف می زدم ... دیدم داره قطره قطره یه چیزی می ریزی رو پام ... از آرنجم داشت عرق می چکید ...
un automne coloré حدود 3 ماه .....
تنها فصلی که واقعن اینجا عاشقش شدم و واقعن دلم می خواد همیشه پاییز رو به خاطر رنگها و زیبایی بی نظیرش تو کبک ترجیحن شهر کبک باشم پاییز زیبـــــــــــــــــــــــــــای کبک هستش ....
et un hiver froid et blanc .... نزدیک به 6 مــــــــــــــــــــــــــاه ... حالا یه کم از پاییز و یه کم هم از بهار معمولن گرفته می شه و به این اضافه می شه ... و می شه 7 ماه ...مثبت که نگاه کنیم :)
ینـــــــــــــــــــــــــــــی ســـــــــــــــــرما و برف به یه طرف ... منفی 40 شدنش هم به یه طـــــــــــــــرف ... من نمی دونم چرا اینقدر باید زمستون طولانی باشه ... و یه روز زمستون رو هیچوقت یادم نمی ره که پــــــــــــــاروی دوستم شکست ... چون اینجا همه ماشین ها توشون کلنگ و پارو و فرچه و اینا دارن ... به خاطراینکه ماشیناشون رو از برف در بیارن ... بعد همون روز بود که من تصمیم داشتم خیابون بغل خونه ام رو برم بالا ...یه کم سر بالاست و بعد باد می اومد با سرعت 90 کیلــــــــــــــــومتر .... که به دهن راحت می شه گفتشااااااااااااااااااااا ..... من سر بالایی می رفتم اما داشتم ... دنده عقب سر می خوردم ... یعنی انگار رو تردمیل دارم راه می رم هر چی می رفتم جلو نمی رفتم جلو .... کف خیابون سر بود ... باد 90 کیــــــــــلومترم که شوخی نداره ... عین ژان وال ژان تو کارتون بینوایان وقتی که داشت تو برف و کولاک راه می رفت ....
آه بالاخره رسیدم خونه و فــــــــــــــــردای اون روز هوا واقعن بهاری شد .... گرم ... بله دوستان بعد از ماه سپتامبر روز جمعـــــــــــــــــــــــــــــــــه این هفته ما با یه لباس بهاری رفتیم بیرون بدون مانتو ... البته فقط دم ظهر تا قبل از ساعت 3 .... ;) بهارم که هوا ابر فقط بويه خوب دارِه // که دارِه بهمون ميگه تابستون تو راهه.... ایشالا :)

( برگرفته از پیج سیر تا پیاز مهاجرت )