کسینوس

این مطلبو یکی از دوستام برام ایمیل کرده برام ملموس و جالب بود


یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی این طوری بود که
می‌رفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست
پیداش بشه.



بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق
نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه.


خب این شد
که دیگه هیچ وقت لازم نبود مثلا پنجاه و پنج دقیقه عین دسته‌بیل توی
ایستگاه منتظر اتوبوس باشیم. یک دقیقه قبل از زمان مقرر می‌ریم توی
ایستگاه وامیستیم و اتوبوس هم معمولن با حاشیه خطای دو تا سه دقیقه میاد.


از این لحاظ اون اوایل کلی حال می‌کردیم که بابا این چشم‌آبیا چقدر
کارشون درسته. یا مثلن اینکه یادمه توی ایران، کارمندای تمام اداره‌ها و
مدرسه‌ها و مسئولین دانشگاه و حتی وزارت‌خونه‌ها، از هشت نه روز مونده به
نوروز می‌پیچوندن و گم و گور می‌شدن و تا یه هفته بعد از نوروز هم
پیداشون نمی‌شد و اخیرن که شنیدم امسال حتی مسئولین دانشگاه اراک کل ماه
رمضون رو رفتن خونه استراحت کردن!

روزهایی هم که سر کار هستن نیم ساعت
دیر میان و یه ساعت زود میرن و وسطش هم واسه ناهار و نماز یکی دو ساعتی
به خودشون حال می‌دن. جدیدن هم که ساعت کار اداری جاهای
دولتی رو رسمن دو ساعت کم کردن!

بعد که اومدیم کانادا و رفتیم سر کار،
دیدیم بابا! اینجا همه راس ساعت توی دفترشونن، هشت ساعتی رو که توی محل
کارشونن دقیقه به دقیقه‌شو واقعن کار می‌کنن، بلکه چند دقیقه اضافه هم
می‌مونن، ناهارشون فیکس یک ساعته و نمازم که ندارن؛ تازه برای اون زمان
ناهار هیچ حقوقی‌ هم دریافت نمی‌کنن.

خلاصه یه مدتی داشتم می‌گفتم که ای بابا، اینا هم مملکت دارن، ما هم
مملکت داریم. اما بعدش چند تا چیز جالب‌تر دیدم. مثلن یادمه چند هفته پیش
داشتم با یه رفیق ژاپنی که داره برمیگرده ژاپن صحبت می‌کردم، بهش ‌گفتم
کلن کانادا رو
چطور دیدی؟


برگشت گفت: ?خوبه، فقط یه کم بی‌‌نظمن! مثلن اتوبوساشونو
دیدی؟ همیشه یکی دو دقیقه تاخیر داره!! چه وضعشه آخه…? منم با نیش باز
گفتم آره خب، منم که اون اوایل از ایران اومده بودم تاخیر این اتوبوسا یه
کم اذیتم می‌کرد (هاهاها)! بعد رفتم یه کم تحقیق کردم دیدم که توی توکیو،
تاخیر اتوبوس‌ها با مقیاس ثانیه اندازه‌گیری می‌شه.

یا مثلن چند وقتیه که توی یه پروژه‌ای با یه پسر آلمانی همکار شدم که
خیلی خونگرمه و اومده یه سال کانادا کار کنه تا انگلیسیش خوب شه. درست
چهل و هشت ساعت قبل از کریسمس داشتم باهاش حرف می‌زدم، گفتم کلن کانادا
رو
چطور دیدی؟


گفت:‌ ?بد نیست،‌ فقط اینا چرا اینقدر از کار کردن فرار
می‌کنن؟! ما توی آلمان دقیقن تا خود روز کریسمس، ساعت دوازده ظهر سر کار
هستیم و تمام کلاس‌های دانشگاه و دبیرستان هم برقراره، از ظهر کریسمس یه
پنج شیش روزی تعطیل میشه فقط. حالا این کانادایی‌ها رو ببین! هنوز دو روز
به کریسمس مونده همه‌شون گذاشتن رفتن! چه وضعشه آخه…?


گفتم آره واقعن…
می‌بینی؟! بعدم شروع کردم خندیدن! بعد همینطور که از کانادا انتقاد
می‌کرد، عصبی‌تر شد و ادامه داد که: ?کلن من نمی‌تونم تو کانادا زندگی
کنم. اصلن آزادی نیست اینجا! اون روز رفتم استخر، متوجه
شدم که اینجا نمی‌ذارن کامل لـخـت باشی! آقاجان من شاید دلم نخواد شورت
پام باشه! میری تو سونا می‌شینی شورت خیس اذیت می‌کنه دهن پاهات صاف
میشه… نمیذازن آدم راحت باشه اصلن… نه؟!? دیگه داشتم قش‌قش تو روش
می‌خندیدم و هی می‌گفتم:‌ آره… آره!

خلاصه که از وقتی که توفیق اجباری گریبانگیرم شده و با جماعت آلمانی و
ژاپنی و کانادایی و قبرستون‌های مشابه همکار شدم، دارم فکر می‌کنم با اون
وضعی که ما توی مملکتمون درست کردیم، همین که تا الان از صفحه‌ی روزگار
محو نشدیم خیلی مرد بودیم. توی این دو سالی که اینجا بودم، چهار دفعه تا
به حال برای
کارهای مختلف استخدام شدم، فقط یک بارش رو من پیگیری کردم و در واقع
دنبال کار گشتم (همین هواشناسی)، سه تای دیگه‌ش اینجوری بود که گوشیم زنگ
خورد و یه نفر از اونور خط گفت فلانی، ما فلان پروژه رو داریم، میای
برامون کار کنی؟! می‌خوام اینو بگم که اینجا اونقدر کارهای واقعی انجام
میشه، که صاحب‌کارها در به در می‌گردن دنبال کارمند، بعد توی ایران به
این نتیجه رسیدن که دو ساعت از وقت اداری کلن اضافی بوده این همه سال! یا
مثلن ماه رمضون بهتره بشینن خونه استراحت کنن!

حتی اگه این تفاوت‌ها محدود به زندگی حرفه‌ای و شغل و این مسائل بود، بازم خوب
بود. بدیش اینه که واقعن اینا همه‌ی کارا رو بیشتر از ما می‌کنن. بیشتر
کار می‌کنن، بیشتر درس می‌خونن، بیشتر عشق و حال می‌کنن، حتی بیشتر
می‌خوابن. فقط فرقشون اینه که زندگی، از اول براشون توی مسیر طبیعیش
بوده. برای ما که مسیر طبیعی رو نرفتیم، اتفاق بدی که میفته اینه که سراغ
هرچیزی، موقعی میریم که وقتش نیست.


مثلا خودم آدمای زیادی رو توی ایران
می‌شناختم که دوره‌ی نوجوونیشون رو به جای عشق و حال کردن و ?اشتباه
کردن? و انگشت توی هر سوراخی کردن، به هئیت رفتن و عزاداری و گریه کردن
گذروندن و بعد وقتی مثلن سی سالشون شده، با یه زن و دو تا بچه،
تازه یادشون افتاده که ای بابا مثلن چرا هیچ وقت دختربازی نکردن. بعد
تازه شروع کردن به تجربه کردن چیزایی که پونزده سال پیش باید می‌رفتن
دنبالش. یا مثلن همه‌ی ماها توی هیجده‌سالگی مون که پرانرژی‌ترین سال
زندگیمون بود، به جای لذت بردن از زندگی، یک سال تمام خودمونو توی یه
اتاق حبس کردیم که به طبیعی‌ترین حق شهروندی‌مون برسیم: رفتن به دانشگاه!
حالا هیجده‌سالگی این دختره هم‌خونه‌م رو که می‌بینم، می‌گم مگه بچه‌های
ایران چیشون کمتره…

یادمه چند وقت پیش اینجا با یه دختر آلمانی دوست بودم که اونم خیلی بچه
باحالی بود و برخلاف خیلی از
دوستای خارجیم که در مورد ایران و زندگی ایرانیا جلوشون حفظ ظاهر
می‌کنم، با اون اینقدر ندار شده بودیم که همه چیو واسه هم رو می‌کردیم.
یه بار داشت تعریف می‌کرد که چهارده سالشون که بوده، یه دوره‌ی کارگاه
عملی آموزش روابط جـنـسـی براشون توی مدرسه گذاشته بودن و خلاصه سیر تا
پیاز عملیات رو طی چند جلسه به صورت عملی بهشون آموزش داده بودن. بعد هم
تشویقشون کرده بودن که سعی کنن خودشون دیگه شروع کنن و اگه سوالی داشتن
با طرفشون بیان از مشاور بپرسن. حالا دقیقن کجا؟ توی یه روستایی که فقط
ششصد نفر جمعیت داشت و این دختره اونجا بزرگ شده بود. همینجور
که داشت اینو تعریف می‌کرد من یه لحظه یاد پونزده سالگی خودمون افتادم
توی ایران، روزی که جناب معلم ریاضی داشت توابع مثلثاتی رو درس می‌داد!
یادمه اون لحظه‌ای که برای اولین بار تابع کـسینوس رو معرفی کرد و روی
تخته نوشت، اصلن بچه‌ها همه خوشحال بودن!! همه زیر چشمی
همدیگه‌ رو نگاه می‌کردن و نیششون هم تا هیپوفیزشون ول شده بود! بله،
تابع کسینوس، س ک سی ترین چیزی بود که در کل دوران تحصیل به ما یاد داده
بودن!

ده نکته پیشنهادی برای کسانی که شش ماه زمان برای مهاجرت دارند

این مطلب پیشنهاداتی است برای کسانی که شش ماه زمان برای رفتن دارند 

نکته اول: شش ماه ،زمان کمی نیست؛ باید قدر آن را بدانید.نکته دوم: اینکه چه می‌توانید بکنید به این برمی‌گردد که چه کرده‌اید؛ سعی کنید میزان آمادگی‌ها و وضعیت فعلی خود را روی کاغذ بیاورید. در این زمینه تهیه یک چک‌ لیست ضروری است. مثلا در مورد آمادگی‌های شغلی، مالی و زبانی چه وضعیتی دارید؟ چه پرونده‌های باز مالی یا شغلی را باید ببندید و هر یک چه مدت زمان می‌برد؟ ایا لازم است که ملکی را بفروشید یا به کسی وکالت بدهید؟ میزان هماهنگی و همراهی اعضا خانواده به چه شکلی است؟ در واقع تلاش کنید تا تصویری روشن از شرایط فعلی خود ترسیم کنید.نکته سوم: بزرگ‌ترین خطا در این مدت دنبال کارها و پروژه‌های بزرگ و سنگین رفتن برای افزایش سرمایه همراه است. مثلا اینکه آخر هفته‌ها هم اضافه‌کار انجام دهید تا با دست پرتر به کانادا بروید؛ هر عاملی که سبب شود فرصت‌های شما برای آمادگی‌های مهم‌تر مخدوش شود حتی اگر خیلی چشم‌گیر باشد نادرست است. برعکس شما باید بر اساس یک جدول مشخص، مرتبا از برنامه‌های کاری بکاهید و بر برنامه‌های متناسب با کانادا بیافزایید.نکته چهارم: آمادگی‌های زبانی بسیار اهمیت دارند و در این فاصله زمانی مهم‌تر می‌شوند. اگر در سال‌های گذشته به طور مداوم زبان‌اموزی کرده‌اید لازم نیست فشار زیادی به خود بیاورید بلکه تنها باید به مرور، بر حجم تماس‌های خود با مطالب به زبان دیگر بیافزایید، مثلا بیشتر برنامه‌های انگلیسی (یا فرانسه) ببینید، رادیو گوش دهید، کتاب‌های صوتی گوش دهید، به تلفظ مرسوم در امریکای شمالی توجه نشان دهید، مقالات انگلیسی بخوانید و… اما اگر شما یا همسرتان در مهارت‌های زبانی مشکل جدی دارید در این شش ماه به یک رژیم جدی زبان‌آموزی نیاز دارید تا سعی کنید سطح زبان خود را حداقل به پایان دوره pre-intermediate برسانید. برای این کار اگر لازم است کلاس‌های فشرده هم بروید به نظر من این کار را انجام دهید. البته پروسه زبان‌آموزی یک پروسه زمان‌بر است و نمی‌شود در آن دوپینگ کرد و بهترین روش، آموزش پیوسته اما آرام است اما تجربه نشان داده کسانی که با سطح زبانی پایین‌تر از متوسط وارد کانادا می‌شوند، خیلی دیرتر وارد عرصه‌های کاری و زندگی می‌شوند و در واقع از ریل اصلی حرکت بازمی‌مانند. ۶ ماه، زمان خوبی است که کسانی با سطح آمادگی مقدماتی هم بتوانند خود را به سطحی برسانند که در کانادا گلیم خود را از اب بکشند و بتوانند با دوره‌های تکمیلی زبان‌آموزی، حداکثر ظرف ۶ ماه در این کشور، مسیر مشخص شغلی یا تحصیلی خود را معین کنند. اگر غیر از این باشد، ممکن است برای بیش از یک سال هم درجا بزنند و عملا وارد مسیر درست نشوند. بزرگ‌ترین خطایی که بعضی در این دوره زمانی انجام می‌دهند، قطع کردن ارتباط‌شان با زبان به دلیل فعالیت‌های دیگر است. سعی کنید ارتباط خود را با زبان انگلیسی تا روز آخر حضور در ایران، حفظ کنید و آن را مرتب افزایش دهید.نکته پنجم: حتما همه پرونده‌های باز را ببندید اعم از پرونده‌های شغلی، مالی و عاطفی. باید مشخص کنید که سناریو شما برای هر یک از اینها چیست. هیچ چیز بیشتر از پرونده‌های باز، در ماه‌های اول ورود به کانادا آزاردهنده و مشکل‌ساز نخواهد بودنکته ششم: در یک برنامه دقیق و روزانه سعی کنید اطلاعات خود در مورد کانادا، کاریابی و زندگی در این کشور خصوصا استانی که قرار است در ان اقامت داشته باشید را مرتب افزایش دهید. حالا که دیگر ویزا گرفته‌اید و دغدغه آن رفع شده تمرکز بیشتری در مورد واقعیت‌های زندگی در کانادا داشته باشید. هرچقدر در این مورد اگاه‌تر و آماده‌تر باشید، پس از ورود با دردسر کمتری روبرو می‌شوید. حتما این کار را به همراه همسر خود انجام دهید.نکته هفتم: اطلاعات شغلی خود را با دقت دنبال کنید و ببینید مسیر شغلی شما در کانادا چگونه است، اگر رشته شما در استانی که قصد اقامت در آن را دارید رگولیتد است و لازم است تا مدارکی را برای آن گردآوری کنید، تا خودتان در ایران حضور دارید این کار را انجام دهید. دیگران بعد از این خیلی بیشتر باید وقت بگذارند و معلوم نیست به نتیجه درستی هم برسند؛ اگر مدارک شما آماده است و مطمئن هستید که می‌خواهید در کدام استان اقامت کنید، می‌تواند مدارک خود را برای ارزیابی به نهاد مربوطه ارسال کنید تا در زمان صرفه‌جویی کنید.نکته هشتم: اگر نمره آزمون استاندارد زبان ندارید یا از تاریخ اعتبار آن گذشته است و شرایط شغلی یا برنامه‌های درسی شما داشتن چنین چیزی را ایجاب می‌کند و شما هم آمادگی دارید، شرکت در یک آزمون استاندارد زبان، فکر بدی نیست و معمولا می‌تواند برخی از کارهای شما را در کانادا جلو بیاندازد. البته دغدغه این کار نباید شما را از انجام کارهای مهم‌تر بازدارد و این موضوع به میزان آمادگی شما برای شرکت در چنین آزمونی بازمی‌گردد.نکته نهم: به وضعیت جسمی و فیزیکی خود و دیگر اعضا خانواده توجه ویژه داشته باشید. این شش ماه فرصت خوبی برای کم کردن چربی‌های اضافه، تحرک بیشتر و تقویت قوای جسمی است. پیاده‌روی را حتما در برنامه‌های روزانه قرار دهید.نکته دهم: در این مدت سعی کنید از دنبال کردن فعالیت‌های منفی یا مراوده با آدم‌های منفی‌نگر و منفی‌باف اجتناب کنید. شما بیش از هر زمانی به امید، اعتماد به نفس و مثبت‌نگری نیاز دارید تا با حداکثر انرژی پا به خاک کانادا بگذارید. این مطلب را از سایت کنپارس کپی برداری گردم. امید است برای شما عزیزان مفید باشد .