جا مانده ام
یه وقت هایی بود، کمی قبل تر ها، در زمان هایی که اصلا هم دور نیست، آدم هایی بودند که خیلی دوستشان داشتم، آدم هایی که وقتی زنگ در خونه مان را می زدند یک چیزهایی شبیه زنگوله ته دلم شروع به دیلینگ دیلینگ می کرد و ذوق بود که از لب و دندان من آویزان می شد ، آدم هایی که برایم پر بودند از نوید، از امید، از حرفای نگفته، از تازه ها، از عکس ها، از دوست داشتنی ها ... دلم یکی از آن آدم ها را می خواهد، یک پست چی که برایم نامه ای آورده باشد،
نامه ای از جایی دور، جایی که یک کسی که دوستم دارد، دلش به ناگهان برای من تنگ شده باشد و سطر به سطر دلتنگی هایش را نوشته باشد یک گل برگ گل هم چاشنی نامه کرده باشد و فرستاده باشد برای من، برای این روزهای دلتنگی ، برای آنکه پست چی زنگ در خانمان را بزند و من دوان دوان در را باز کنم ، با چشمانی پر از شوق پست چی دوست داشتنی را ببینم نامه را بگیرم و بی درنگ پاکت نامه را باز کنم و بخوانم...
این روزها دور و برمان پر شده از ده ها راه برای با هم بودن، برای از هم گفتن، برای لحظه لحظه همدیگر را دیدن، برای نامه ها، برای حرفای دل، برای گفتنی های ته ته دل، اما عجیب است که هیچ کدام نوشته های روی یک تکه کاغذ نمی شود انگار
شایدم من در کمی قبل تر های خودم جا مانده ام بی آنکه باور کنم دیروز رفته است... برای من قلم، کاغذ، نوشته ها، دست خط و سطرها هنوز هم چیز دیگر یست....
(( استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع می باشد ))